کد خبر: 8852تاریخ انتشار : 22:12:02 - سه شنبه 8 آوریل 2014

غروب آفتاب گردان ها

یا لثارات الحسین در بروزرسانی خود نوشت: دقیقِ دقیقش را بخواهید، می شود ۱۱۳۹ سال شمسی و ۹ ماه و ۳ روز و ۲۳ ساعت و ۲۷ دقیقه و ۱۲…۱۳…۱۴…۱۵…۱۶ ثانیه… قبل، آن هم تا همین حالا که مینویسم. اما ای کاش دقیق دقیقش را نخواهید، چون نمی شود، یعنی سال و ماه و روز […]

یا لثارات الحسین در بروزرسانی خود نوشت:

دقیقِ دقیقش را بخواهید، می شود ۱۱۳۹ سال شمسی و ۹ ماه و ۳ روز و ۲۳ ساعت و ۲۷ دقیقه و ۱۲…۱۳…۱۴…۱۵…۱۶ ثانیه… قبل، آن هم تا همین حالا که مینویسم.

اما ای کاش دقیق دقیقش را نخواهید، چون نمی شود، یعنی سال و ماه و روز و ساعت و دقیقه می شود، اما ثانیه نمی شود، می گذرد… ثانیه هم اگر که بگذرد و نتوان دقیق نوشت. دقیقه و ساعت و روز و ماه و سال هم می گذرد و دقیق نمی شود.

اما اصل مطلب این نیست، بگذارید تا که بگذریم همانند همین ثانیه ها.

از همان موقع ها بود، درست بعد از رفتن خورشید پشت ابر… یعنی تا قبلش همه چیز خوب بود ، همان اندک آفتاب گردان هایی که بودند، هر چند اندک اما بدون هیچ تردیدی خورشید راستین را شناخته بودند و تنها رو به سوی همان خورشید داشتند.

خورشید همیشه بود…بدون هیچ غروبی…و نگاه آفتابگردان ها به سویش.

تمام شک و تردیدها هنگامی شروع شد، که لیاقت دیدار خورشید ، از آفتاب گردان ها سلب شد.

پس شد آنچه که نباید میشد…

ابر سیاه تردید ، آسمان دل ِ آفتاب گردان ها را گرفت و آنها را دو دسته کرد:

یک دسته آفتاب گردان هایی که خورشید را با چشم سر می دیدند و با رفتن خورشید راستین،

او را از یاد بردند و به خورشید دروغین دل بستند .

و طلوع این خورشید برای آنها، شروع سر به آسمان گذاشتنی شده بود  که تا غروب

و غروبش شروع  سر در گریبان افتادنی بود که تا طلوع بعد ادامه داشت.

و آنقدر محو تماشای این خورشید دروغین شده بودند،که خورشید راستین را منکر شدند.

حتی آنقدر محو شدند که این حقیقت آشکار را هم نفهمیدند ، که خورشیدِ حقشان هر روز غروب میکند.

و اما دسته ی دوم آفتاب گردان هایی بودند که خورشید راستین را با چشم دل می دیدند

و با پنهان شدنش او را از یاد نبردند .

پس با رفتنش به پشت ابرها از همان زمان ها تا کنون ، به مانند طفل مادر مرده سر در گریبان انداختند و سرشان را نه به شرق چرخاندند و نه به غرب . و تنها در هجر آن خورشید راستین و به عشق دیدار دوباره اش سوختند.

این ماجرا افسانه نیست ، تقسم بندی علمی هم نیست.

اینها را نگفتم که نتیجه گیری کنم و بگویم فلان دسته خوب و فلان دسته بد… نه.

نمی خواهم نتیجه گیری کنم که دسته ی اول عشقشان عشق نبود ودسته ی دوم بود… نه.

نمی خواهم بگویم دسته ی اول با چشم سر دیدند و ندیدند و دسته ی دوم با چشم دل دیدند و دل باختند… نه.

فقط خواستم بگویم که ما نه چشمِ سرِ دسته ی اول را داریم و نه چشم دلِ دسته ی دوم.

نه سر افتاده ای داریم و نه گریبان چاک شده ای…

آسمان زندگیمان هزار خورشید دارد.که سرِ ما به سوی هر کدامشان به شرق و غرب که هیچ، به شمال و جنوب هم می چرخد ، خورشید حق ، گمشده است میان این هزار خورشید زندگیمان.

فقط خواستم بگویم که در دنیای عشق آفتاب گردان ها ، جایی برای ما نیست ، حتی در دسته ی دوم.

همین!