کد خبر: 65488تاریخ انتشار : 22:07:24 - پنجشنبه 29 ژوئن 2017

سردار شهید مجید مرآت از زبان همرزمانش+تصاویر

باتوجه به سالروز شهادت سردار شهید مجید مرآت دومین فرمانده گردان اباالفضل علیه السلام به گفتگو با برخی از همرزمانش می پردازیم تا با ابعاد ناشناخته این شهید بزرگوار آشنا شویم.

به گزارش بهجت نیوز؛ با توجه به سالروز شهادت سردار شهید مجید مرآت دومین فرمانده گردان اباالفضل علیه السلام به گفتگو با برخی از همرزمانش می پردازیم تا با ابعاد ناشناخته این شهید بزرگوار آشنا شویم.

مجید الگوی ایمان و اخلاق بود

◀️مجید آدم تیزبینی بود و به همه چیز توجه داشت. نقاط ریزی را که در نگاه ما نبود او می دید و به ما می گفت.

خرداد ماه سال ۶۶ به اتفاق مرآت و مسئولین گردان های حمزه و اباالفضل برای شناسائی منطقه عملیاتی نصر ۴ رفته بودیم. بعد از شناسائی از جاده ای می آمدیم که خاکی و پر از گردنه بود.مجید پشت فرمان بود و تعدادی از بچه ها  عقب و در قسمت بار نشسته بودند. با سه دستگاه تویوتا در حال بازگشت بودیم که به تونل گردنه خان رسیدیم. تونل هنوز آماده نبود و داخل آن پر از سنگ و دست انداز بود.مجید گرم صحبت بود و با آن سرعتی که در آسفالت می رفت وارد تونل شد و ماشین در جاده خاکی و دست انداز افتاد.تمام بچه ها که پشت ماشین نشسته بودند به سمتی افتادند و به زحمت خودشان را نگاه داشتند و شروع به داد وبیداد کردند. از تونل خارج شدیم مجید ماشین را نگه داشت و پیاده شد.پرسیدم: مجید چی شده؟ گفت: من دیگه رانندگی نمی کنم. گفتم آخه چرا هنوز که راهی نیومدیم.

-من تا از تک تک اینا رضایت نگیرم رانندگی نمی کنم.

-الان که جای این حرف ها نیست.

-من سرعت رفتم و در دست انداز باعث اذیت و آزار اینها شدم.دیگه پشت این ماشین نمی شینم.

-آقا این حرفا چیه؟ دست انداز بود دیگه افتادی، شما که حواست نبود

-نه حاجی من نمی تونم دل کسی رو به درد بیارم ، اینا از من ناراحت شدن پس تو بیا رانندگی کن.

 

ابتدا خیال کردم این در حد یک تعارف است و مجید می خواهد به این شکل موضوع را تمام کند ولی بعد دیدم از گوشه چشمش اشک می آید. خیلی تعجب کردم با خودم گفتم: آخه یه آدم این قدر دل رحم!به خاطر خطائی که حواسش نبود اینطوری منقلب بشه؟

تا سنندج ایشان دیگر حرفی نزد و سکوت بین ما حاکم بود من هم نخواستم با حرف هایم بیشتر ناراحتش کنم و در سکوت رانندگی کردم.

 

◀️پیکر مجید را که آوردند لباسش از خون سرخ بود.خوش سیرت زودتر از بقیه به سمت ماشین رفت تا شهدا را شناسائی کند. پتو را کنار زد، پیکر بی جان مجید میان سه شهید دیگر بود. خوش سیرت سرش را پائین آورد آهی کشید و بعد رو به آسمان گفت: خدایا تو رو به حق این شهید دیگه عمر من رو طولانی تر از این نکن، من دیگه طاقت ندارم.

خوش سیرت نمی توانست شهید شدن دوستانش را ببیند در حالی که خودش هنوز زنده بود. برایش سخت بود و انگار همین دعا کار خودش را کرد و به فاصله یک ساعت بعد، او هم از پی مجید رفت و به آن چه که می خواست رسید.

 

همیشه برایم جای حسرت بود که چرا این شهید بزرگدار را بهتر نشناختم.مجید الگوی اخلاق و ایمان بود.با همه صمیمانه رفتار می کرد و به رزمنده ها و دوستانش عشق می ورزید. همواره طوری رفتار می کرد که انگار خدا بغل دست اوست، جوری احتیاط می کرد که مبادا خطائی از او سر بزند.صبر و بردباری ایشان بدایم جالب بود و من سعی می کردم در انجام کارها مانند او باشم و با آرامش تصمیم بگیرم.مجید مرآت با همین آرامش و صبر آن قدر تلاش کرد تا خداوند تلاش های او را بی ثمر نگذاشت و او را به سوی خود خواند.
سردار محمد عبدالله پور-فرمانده سپاه قدس گیلان

تا زمانی که دشمن در منطقه بود مجید آرام و قرار نداشت

اوائل سال ۶۴ بود که با مجید مرآت آشنا شدم. در اواخر سال ۶۳ که در لشگر ۲۵ کربلا بودیم با تعدادی از دوستان و دعوت شهید ابوعمار به مریوان رفتیم و ماموریتی را قبول کردیم.این ماموریت در محورهای مریوان از جمله محور اسلام دشت بود. بعد از آشنائی با مجید و شناخت توانایی های این انسان شریف از او درخواست کردم به عنوان جانشین من در محور اسلام دشت باشد.

از همان روزهای نخست من جذب روحیه مبارزه طلبی وی شدم. در ایشان هرگز ناامیدی، یاس و کدورت دیده نمی شد. او آینه تمام نمای اخلاق و روحیه و بسیاری از صفات خوب انسانی بود. همیشه کتاب دعا و قرآن جیبی به همراه داشت و هر وقت بیکار می شد قرآن می خواند.

تعداد شش، هفت گردان ضد انقلاب کومله و دمکرات در منطقه مریوان حضور داشتند. این منطقه برای آنها از اهمیت بالائی برخوردار بود. چون می توانستند به راحتی با عبور از مرز، منطقه”دیوان دره” و سنندج را نا امن کنند. به دلیل این که درگیری ها در جنوب هم زیاد بود بیشتر کمک های پشتیبانی به جنوب می رسید.

نخستین ماموریتی که بر عهده مجید گذاشته شد این بود یکی از محورهای مهم را که محل عبور و مرور بسیاری از نیروهای ضدانقلاب بود، پاکسازی کند. مجید خیلی زود گروهش را آماده کرد و به راه افتاد. ساعت نزدیک ۲ نیمه شب بود که مجید با من تماس گرفت و گفت: سید ما با یه گروه درگیر شدیم.

گفتم: خب چه کار کردید؟

-فعلا زدیم پراکنده شون کردیم. چند نفرشونم اسیر گرفتیم.

-آفرین، موقعیت رو حفظ کنین تا هوا روشن بشه. احتیاط کنین.

-باشه باشه،حتما

صبح مجید و گروهش نزدیک به ده نفر اسیر را با خودشان آوردند.همگی قاچاقچی بودند و از داخل عراق می آمدند و چند راس قاطر و اسب داشتند و می خواستند مشروبات الکلی را به سنندج ببرند که به کمین بچه های ما خوردند.

مرآت آمادگی جسمانی خیلی خوبی داشت؛ می توانست سی، چهل کیلومتر در کوهستان راه برود در حالی که اسلحه و مهمات هم حمل می کرد.ماموریت دیگری هم داشتیم که باز در مریوان و منطقه اسلام دشت انجام می شد. نزدیک به سی نفر از بچه ها همراه ما بودند، وارد یک روستا شدیم بدون اینکه بدانیم دشمن همان جا است! دشمن از ورود ما به آن روستا خبر داشت، فکر می کرد می تواند ما را از پا در بیاورد. پیش مرگ هایی که در همان روستا داشتیم به ما خبر دادند که دشمن در کمین ما است. بلافاصله مجید نیروهایش را آرایش داد و با هوشمندی مجید و دیگر بچه ها ما را از یک خطر بسیار بزرگ نجات داد. نزدیک به شش ماه مریوان بودم  و بعد از آن با خیال راحت به لشگر قدس برگشتم. می دانستم که با وجود مجید این منطقه از امنیت برخوردار است.

تا مدتی که با شهید مرآت بودم بین ما بحث فرمانده و جانشین نبود. مجید حکم برادر من را داشت. خیلی از اوقات به من می گفت: سید شما بمون من میرم گشت میزنم.

خیلی رعایت حال دیگران را می کرد و حتی سعی می کرد بچه ها را از لحاظ روانی هم آماده کند‌. تا زمانی که دشمن در منطقه بود مجید آرام و قرار نداشت.یکی از دغدغه های او سازماندهی و آموزش نیروهائی محلی کرد بود. همیشه می گفت: که ما یک روزی باید بریم و کنترل و امنیت منطقه را به خود کردها محول کنیم. عقیده داشت اگر امنیت این منطقه به دست خود نیروهای محلی باشد نتیجه بهتری دارد و آرامش و آسایش این مردم در همین است که امور را با کمک نیروهای مخلص بسیجی و خود کردهای پیش مرگ در دست بگیرند.
سردار سیدعلی آقازاده

مجید نیروئی بود که می توانست سال ها برای این مرزوبوم مشگل گشا باشد

◀️گردان اباالفضل به فرماندهی حجت نظری ماموریت گرفت تا خطوط را پوشش بدهد و مجید هم ماموریت گرفت تا برود و به شهید نظری کمک کند همدانی فرمانده لشگر نظرش این بود که گردان را با حضور مجید تقویت کند تا شاید در آینده شهید نظری را در جای دیگری استفاده کند و از مجید در همان گردان استفاده بشود اما ده روز بعد حجت نظری به شهادت می رسد و مجید در همان گردان به عنوان فرمانده معرفی می شود.

آمدن مجید مرآت روح تازه ای به آن مجموعه داده بود و تا اندازه ای توانسته بود خلا شهید نظری را جبران کند.من احساس کردم که مجید به خوبی می تواند با توانائی هایی که دارد گردان را هدایت کند عملیات تمام شد و من به فومن برگشتم.

خواستم مدتی استراحت کنم که در این میان گردان مالک اشتر منحل شد و نیروهایش بین گردان های دیگر تقسیم شدند و من آزادی بیشتری پیدا کردم. عید سال ۶۶ سپری شد و قرار شد من در سازماندهی جدید لشگر مسئولیتی را بر عهده بگیرم.

 

◀️ بعد از اینکه با خبر شدم مجید شهید شده خیلی ناراحت شدم و خودم را به بهداری نزدیک خط رساندم. دیدم بچه های گردان اباالفضل زانوی غم بغل کرده اند و گوشه ای نشسته اند. فاصله شهادت شهید نظری با شهید مرآت تقریبا زیر ۴ ماه بود و این ضربه سنگینی برای گردان اباالفضل محسوب می شد.

همان جا حسین املاکی را دیدم گفت: کارهای گردان را موقتا به عهده بگیر تا تصمیم گیری کنیم.

گفتم حسین آقا ببخشید ولی من نمی توانم بهتر است اکبر جعفری این کار را  انجام بدهد.

-ولی اکبر مرخصی رفته

-بالاخره برمی گرده ایشون هم از من با تجربه تره و هم بزرگتر از منه.

-باشه ولی تا قبل از اومدن جعفری تو گردان رو یه سرو سامون بده

کسی چه می داند شاید اگر من هم همراه مجید رفته بودم حالا کنار او بودم و از قافله عقب نمی ماندم و یا شایدم نمی توانستم کمکی کنم.مجید نیروئی بود که می توانست سالها برای این مرزوبوم مشگل گشا باشد. در هر صورت مجید از میان ما رفت و به جایگاهی که لیاقتش رو داشت رسید.
حاج محمد(بهروز)جلائی

به من گفت بعد از شهادتم مرا کنار مزار حجت نظری دفن کنید

مجید سرداری بی ادعا بود که وقتی وارد فومن می شد کسی نمی شناخت او کیست، چون با همه یک رنگ بود، به مسجد برای نماز جماعت می آمد، او قاری ماهری بود و همینطور اینکه در مقابل منزل پدری ما در مغازه ای برای کسب روزی حلال زحمت می کشید و برای انجام تعمیرات برقی و لوازم خانگی به خانه های مردم می رفت. او به ورزش علاقه داشت و غروب ها در فومن به قلعه کل می رفت و والیبال بازی می کرد.

اخوی ما حاج محمد حسن یا اسماعیل رحمتی از گردان جندالله کردستان همراه با مجید بودند و شاهد رشادت های شهید مرآت در کردستان بودند.

این مکانی که امروز مجید دفن شده است به بنده وصیت کرده بود در زمانی که اخوی ما حاج محمد حسن در بیمارستانی در تبریز به علت مجروحیت  بستری بود و مجید مرآت همراه با برخی از رفقا به عیادتش آمدند و وقتی که داشت از بیمارستان خارج می شد دست من را گرفت و گفت تو را وصی خود قرار می دهم و می خواهم کمک کنی تا بعد از شهادتم مرا کنار مزار حجت نظری دفن کنید و من قبل از اینکه بیایم با حاج آقا تماس گرفتم و اطلاع دادم.

در عملیاتی که مجید به شهادت رسید اخوی ما حاج محسن مجروح شد، برخی از رفقا اسیر شدند از جمله بهمن مصلحی، ابراهیم علیزاده و محسن پورجانی و خیلی از رفقا هم شهید شدند خداوند روح همه آن شهدای والامقام را با سرور و سالار شهیدان امام حسین(ع) محشور فرماید.
حجت الاسلام والمسلمین محمدعلی حسن زاده

مجید در کودکي بسيار آرام بوده و دردوران دانش آموزي فردي درس خوان بود. با توجه به روايت مقدس که از پيامبر بزرگوار اسلام رسيده مبني بر اينکه بهترين و الگوترين افراد براي شهادت انتخاب ميشوند، اين آثار در دوران کودکي و نوجواني در وجودش هويدا بود. يعني بسيار رفتار و کردار آرام، صبور و در عين حال با تفکر و تدبر و تا حد توان برطرف کننده مشکلات براي دوستان و خانواده بود، هرگز دل کسي را درد نمي آورد و در بحث و گفتگو، پرخاشگري و صداي بلند از او ظاهر نمي شد. سعي و توان او اين بود که بتواند دل مخاطب را جلب و جذب نمايد. در خط بازي ها و جناح هاي سياسي مختلف يا دخالت نمي کرد و يا با دقت و تدبر و تفکر موضع مي گرفت و مي گفت جنگ و نبرد با دشمن از همه اين خط بازيها مهمتر است.
بيشتر اوقات و عمر شريفش در مناطق جنگي اعلی الخصوص در کوهها و قله هاي بلند غرب کشور سپري شده است و يکي از شاهدان روز قيامت کوهها و قله هاي بلند آن مناطق مي باشند که زندگي و دوران نوجواني و جواني شهيد چگونه گذشته است، اما واقعيت مطلب اين است که سراسر زندگي شور و عشق نوجواني و جواني و حتي دوران دانش آموزي وي در مناطق جنگي و يا توپ و خمپاره و ادوات جنگي گذشته است و اگر مرخصي کوتاه و چند روزه که براي ديدار خانواده و علی الخصوص مادرش مي آمدند، آرام و آرامش نداشتند و اضطراب شديدي در وجودش پيدا بود و عجله شديدي براي رفتن به مناطق جنگي داشت و اظهار مي داشت که مسئوليت سنگيني بر دوشم نهفته است که نميتوانم آرام بگيرم و سريعا فرار را بر قرار ترجيح مي داد، البته اين را هم بايد اشاره کنم که مادرم هميشه او را تشويق و ترغيبش مي کرد. به نظرم در شهادتي که نصيبش شده بعد  از خداوند سبحان مادر نقش مهمي داشته است.

مجید آرزو داشت با کفار اسرائیلی جنگ کند
يکي از آرزوهاي بزرگ ايشون که معمولا اشاره مي کرد اين بود که مي گفتند بعد از جنگ ايران و عراق آرزو مي کنم که به لبنان و يا فلسطين اعزام شوم و با کفار اسرائيلي جنگ نمايم. بسيار با محبت بود  و احترام خاصي به پدر و مادر خود مي گذاشت و هميشه خواسته هاي پدر علی الخصوص مادر خود توجه و تاكيد داشت و از فرامين آنها اطاعت مي كرد.

با همه ي اهل خانواده ارتباط خوب و تنگاتنگي داشت و از كمك كردن به آنها دريغ نمي نمود. با توجه به اينکه سن و سال او كوچكتر از برادران و بعضي از خواهران بود در وصيت نامه ي خود اطاعت از فرامين امام عزيز امت و اسلام را سفارش كرده است.

خصوصيات خوب و خداپسندانه فراواني داشت.  از تمامي اوقات شريف خود استفاده بهينه می کرد و هرگز وقت خود را به بطالت نمي گذراند. يا مشغول قرائت قرآن بود يا مشغول خطاطي و خوش نويسي بود يا مشغول آموزش نظامي بود و يا حضور در جبهه هاي جنگ داشت و از لحظه لحظه عمر پر بركت خود استفاده خوبي می کرد.

خبر رسيد مجيد فرمانده گردان حضرت ابوالفضل شهيد شد، در سراسر فومن  و روستاها اين خبر پيچيد، اين خبر مهمي بود چون دومين فرمانده فومني بود که به لقاء الله پيوست بود. اين خبر درست ساعت 11 شب بود که بنده اطلاع کسب نمودم ،  نمي دانستم بايد چه کار کنم و چه طريقي به خانواده علی الخصوص مادر برسانم، خلاصه اين خبر به اهل خانواده رسيد. اعضاء خانواده بسيار ناراحت و گريان بودند. تنها کسي که آرام و صابر بود مادر بود، فقط ذکر خدا مي گفت، فاطمه زهرا (س) ، زينب کبري(س)  را صدا مي زد و از آن بزرگواران ياري مي خواست و خدا را شاکر بود، الحمدلله و سبحان الله مي گفت و خواسته او اين بود که جنازه فرزندش را ببيند.

ايشان را به سپاه پاسداران برديم، پيکر مطهر شهيد را از نزديک مشاهده کرديم، سراسر وجودش مورد آماج گلوله تيربار قرار گرفته و سوراخ سوراخ شده بود، همه گريه مي کردند، ناله مي کردند، مادر شهيد همه را ساکت مي کرد  و همه را به بردباري و صبر راهنمايي مي کرد و ندا سر داد مجيد جان خسته نباشيد، مجيد جان آفرين بر تو، مجيد جان خدا به تو اجر دهد و با اين کلام  به سوي پيکر مطهر رفته و فقط کف پاهاي شهيد را بوسيد و گفت اي پا خسته نباشيد، اي پا خدا قوت، اي پا از اينکه اين همه رنج و سختي و فشار را تحمل کردی به عنوان مادر شهيد از تو سپاسگذارم.

اين کلمات و گفته هاي مادر شهيد همه را تحت تاثير قرار داده بود و همه با صداي بلند مي گريستند. روز تشيع جنازه مملو از جمعيت بود مارش عزا را نواختند و با حضور فرماندهان و رزمندگان در ميدان شهر برگزار شد که يکي از فرماندهان جنگ شروع به سخنراني کرد و خطاب به مردم گفت که شما مي دانيد چه کسي را از دست داده ايد؟شما مي دانيد چه فرماندهي از شما رفته است؟ او کسي هست که فرماندهان صدام در جبهه هاي جنگ با بلندگوهاي خود مي گفتند که هر کس اين فرمانده را زنده و چه اسير بگيرد و يا سرش را براي ما بياورد جايزه بزرگي دريافت خواهد کرد، اين فرمانده کسي است که قله هاي بلند و کوههاي پر از برف مناطق کردستان بايد دهان بگشايد و از شهادت ها و نبرد در برابر دشمنان اسلام را بازگو کند.
حاج حجت مرآت برادر شهید مرآت

  1. خدا می داند تا زمانی که عالم بر پاست همه ما مدیون و مرهون خون های ریخته شده مظلومانه شهدا ئیم و با قیل و قال و حرف و شعارو یا سخنرانی نمی توانیم راه ان سالکان طریق حقیقت و عارفان مسیر فضیلت و شاهدان همیشه جاوید تاریخ بشریت را ادامه بدهیم . مگر اینکه ارمان والا و اهداف عالیه ان راحلان سبکبال و مسافران مشتاق لقاء الله را بشناسیم و در عرصه عمل همچون شهدا ء که در واقع درک درستی از دین و امام و نظام داشتندو با التفات به نگرش اسمانی و نگاه ولایی انان ما هم می بایستی در صحنه های سیاسی و عبادی و اجتماعی و……… حضور فعال وبا انگیزه و نشاط مند داشته باشیم و به مانند شهیدان عزیز اندیشه و عمل نمائیم و بدین جهت راه شرافتمندانه و سعادت مندانه شان را طی طریق کنیم وبه سر منزل مقصود نایل اییم و ازاین گردنه صعب العبور و پر پیچ وخم خطر ناک و سر نوشت ساز دنیا با دارا بودن گوهر فروغناک ایمان و چراغ بصیرت و استقامت و اطاعت بی چون وچرا از ولایت امر و امامت امت بگذریم و فلاح و رستگاری را برای خود هموار نمائیم . والسلام والعاقبه للمتقین