کد خبر: 65473تاریخ انتشار : 20:56:57 - پنجشنبه 29 ژوئن 2017

مادر سردار رشید سپاه اسلام شهید مجید مرآت؛

پس از شهادت مجید سرم بلند بود که فرزندم را در راه اسلام فدا کردم

به مناسبت فرارسیدن سالروز شهادت سردار شهید مجید مرآت بخش هائی از صحبت های حاجیه خانم فاطمه بشارتی مادر سردار رشید سپاه اسلام شهید مجید مرآت را مرور می کنیم.

به گزارش بهجت نیوز؛ به مناسبت فرارسیدن سالروز شهادت سردار شهید مجید مرآت بخش هائی از صحبت های حاجیه خانم فاطمه بشارتی مادر سردار رشید سپاه اسلام شهید مجید مرآت را مرور می کنیم.

◀️مجید از نوجوانی همراه پدرش به مسجد می رفت تکیه آیت الله اریب را دوست داشت. حاج آقا هم از مجید خوشش می آمد و هر گاه او را در مسجد می دید مقداری پول به عنوان جایزه به او می داد می گفت: بیا مجید جان، تو که مسجد میای باید جایزه بگیری.

خیلی زود نماز خواندن را از من یاد گرفته بود و با شنیدن صدای اذان سریع می رفت وضو می گرفت و به نماز می ایستاد. از نماز خواندن لذت می برد. ۶ ساله بود که او را در مدرسه ایران ثبت نام کردم. مدرسه نزدیک خانه ما بود. فکر می کردم روز اول مدرسه دلتنگی کند اما اینطور نبود و هیچ اعتنائی به گریه بچه ها نداشت و تازگی محیط برایش جذاب بود. شاید یکی از دلایلش این بود که قبل از مدرسه، او را به ملاخانه ای که نزدیک خانه ما بود روانه کرده بودم و با محیط کتاب و درس آشنا بود و همین امر باعث شد که قبل از مدرسه بتواند بخواند و حتی مقداری هم بنویسد. هر وقت مجید را می دیدم که با هیکل درشتش دراز کشیده و مشغول خواندن و نوشتن است لذت می بردم و با خودم می گفتم: الهی برات بمیرم مادر، تو حتما با سواد میشی.

عید نوروز که می شد برای همه بچه ها لباس تهیه می کردیم. همیشه به پدرش می گفتم مجید رو ببر پیش خیاط، اندازشو بگیره، براش لباس بدوزه.

پدرش می گفت: چرا بدوزیم؟ خب آماده می خریم.می گفتم نه دوخته شده چیز دیگه ایه

دوران ابتدائی را پشت سر گذاشت و من می دیدم که مجید بزرگ و بزرگ تر می شود. هر چه که به سن و سالش اضافه می شد، آرامتر و خوش اخلاق تر هم می شد. هیچ وقت از چیزی گلایه نمی کرد و همیشه به من و پدرش احترام می گذاشت.

یک روز ظهر به خانه آمد و دید ناهاری را که درست کرده ام باب طبعش نیست گفت: مامان جان مرغانه داریم؟ گفتم آره رفت و دو تا تخم مرغ برداشت و نیمرو کرد و با برنج خورد. خودش کارهای شخصی اش دا انجام می داد و سعی می کرد که وابسته به کسی نباشد.هیچ وقت نشد که به پدرش در مورد خواسته هایش حرفی بزند.هر حرفی داشت به من می گفت و من محرم اسرار او بودم.اگر پول نداشت من به پدرش می گفتم که به او پول بدهد.تمام خواسته هایش را من با پدرش در میان می گذاشتم.خودش می گفت مامان خجالت می کشم که به بابا بگم.همین که به پدرش می گفتم او هم بلافاصله یک تومان یا دو تومان می داد و من داخل جیبش می گذاشتم.

◀️مجید علاقه زیادی به ورزش داشت و می خواست هم پای دوستان هم سن و سالش شنا کند و یا کوه برود. اما من همیشه مخالفت می کردم چون می ترسیدم بلائی سر خودش بیاورد.

نزدیک خانه ما یک روار بود که هم به عنوان محل شنای بچه ها استفاده می شد و هم بیشتر مردم محل برای استحمام فرزندان خود به آنجا می آمدند. آن زمان تقریبا هیچکس در خانه اش حمام نداشت و مردم برای استحمام به رودخانه ها می رفتند و من هم همیشه مجید و بقیه بچه ها را آنجا می بردم تا آبی به تن و بدنشان بزنند.یک بار یکی از بچه ها هنگام شناکردن در همان محل غرق شده بود و به همین خاطر من می ترسیدم که همین بلا سر مجید بیاید.

سال ۵۴ مجید وارد مدرسه راهنمائی شد و او را در شهربیجار ثبت نام کردم. مجید بزرگ تر شده بود و رفتار او هم داشت عوض میشد.حس میکردم بیشتر از سن و سالش رشد کرده است.با این که ۱۳ سال بیشتر نداشت اما رفتار و کردارش با اطرفیان و بزرگترها به گونه ای بود که عین یک جوان ۲۰ ساله است. سعی می کرد با همه خوشروئی کند و لبخند را از چهره اش دور نمی کرد.

کلاس هشتم یا همان دوم راهنمائی را که شروع کرد زندکی اش دستخوش اتفاقاتی شد که مسیر او را عوض کرد. یک روز از طرف خانواده اش با منزل تماس گرفتند و من را خواستند چادرم را برداشتم و حرکت کردم. توی راه همش به این فکر می کردم که لابد باز هم می خواهند بگویند که نمره های خوبی گرفته و باید برایش جایزه بخرم.داشتم به این فکر می کردم که چه چیزی بخرم که به کارش بیاید که خودم را جلوی مدرسه دیدم و با همان افکار وارد دفتر شدم درون دفتر اما همه چیز فرق می کرد. یکی از معلم های مجید سر صحبت را باز کرد و گفت: شما از کارهای پسرتون خبری دارید؟

-چه کاری؟ میاد مدرسه و برمی گرده خونه دیگه

-خونه شاید ولی مدرسه نمیاد

این را که گفت یک دفعه جا خوردم:” مدرسه نمیاد؟

مگه میشه نیاد؟ شما اشتباه می کنین مجید من، بچه ی درس خونیه.

معلم گفت: بله مادر جان ولی مدتیه سر کلاس حاضر نمیشه، فقط صبح زود میاد و زود هم میره.

مدتی بود که من می دانستم مجید جائی مشغول کاری است ولی درست نمی دانم چه کار می کند.هر وقت که می خواستم سر در بیاورم از من پنهان می کرد. شب که آمد خانه او را کناری کشیدم و گفتم: مجید جان نمی خوام به من بگی چه کار داری می کنی؟ من نگرانم.معلمت گفت مدرسه نمی ری.

-مادر جان نگران نباش. مطمئن باش کار خطائی انجام نمی دم که باعث سرافکندگی شما بشه.

-بابات که از صبح تا بوق سگ سر کاره. اگه بیاد ببینه تو نیستی چی بهش بگم؟!

-مامان به من اعتماد کن، هر کاری می کنم برای خدا و خودمونه.

-اعتماد که دارم مجید جان ولی ….

حرفم را برید و صورتم را بوسید و گفت: دیگه ولی نداره، من که به شما دروغ نمیگم.

مامان به من اعتماد کن، هر کاری می کنم برای خدا و خودمونه.

-اعتماد که دارم مجید جان ولی ….

حرفم را برید و صورتم را بوسید و گفت: دیگه ولی نداره، من که به شما دروغ نمیگم.

چند روز بعد بازار شلوغ شد و من خودم را زود به آن جا رساندم دیدم عده ای از مردم در حال شعار دادن هستند و چیزهائی علیه شاه می گویند.چشم انداختم و مجید را دیدم که در مقابل آنها با دستانی مشت کرده شعار می دهد.جمعیت را کنار زدم و خودم را به او رساندم. با چشمانی خیس از اشک و دلی که می خواست از سینه بیرون بیاید گفتم: مجید جان این جا چه کار می کنی؟! تو الان باید مدرسه باشی.

دستم را گرفت، از جمعیت جدا شدیم. من را به گوشه ای برد و گفت: مادر جان، چرا اومدی این جا؟

-مگه قول ندادی مرا خجالت نکنی؟

-چرا قول دادم

-این جا چی می خوای؟ این کارا چیه؟ می ترسم بلائی سرت بیاد، نکنه معلمت می گفت خرابکاری میکنی منظورش همین کارا باشه؟!

-مامان جان من که بهت گفتم نگران نباش. شما برو من میام خونه و همه چیز رو برات تعریف می کنم. این جا شلوغه، اذیت می شی.برو مامان جان برو.

از من جدا شد و رفت.من هم با افکاری پریشان راه خانه را در پیش گرفتم

کم کم فعالیت های مجید شکل جدی به خود گرفت و در این میان سعی می کرد به من بگوید هدفشان چیست. از امام و ظلم رژیم شاه و از این که می خواهند مردم را از زیر سلطه شاه نجات دهند می گفت. من امام را نمی شناختم و هر چه فهمیده بودم از زبان مجید بود. به او گفتم: پسر جان، من که زیاد سر در نمی یارم، فقط سعی کن شب ها زودتر بیای خونه. تا تو نیای من خوابم نمی بره.

چند شب به خانه آمد و همین که من می خوابیدم آهسته در اتاق را باز می کرد، دوچرخه ای را که پدرش برایش خریده بود بر می داشت و از خانه بیرون می رفت و به فعالیت های خودش ادامه می داد.تنها کاری هم که از دست من بر می آمد این بود که برایش دعا کنم. یکی از همین شب ها مجید مثل همیشه آماده رفتن شد، آهسته از جایش بلند شد تا برود که من فهمیدم رفتم صدایش کردم و آهسته گفتم: مجید جان باز هم داری می ری؟ کمی جا خورد و ایستاد. نگاهی به من کرد و گفت: الهی برات بمیرم هنوز نخوابیدی

-نه خوابم نمی بره آخه تو نصفه شبی کجا می ری؟

-مامان جان دوباره شروع نکن!من که بهت گفتم.

بعد کمی مکث کرد و با صدائی آهسته گفت: می رم تا اعلامیه آیت الله خمینی رو تو دهات اطراف پخش کنم.اگه روز برم منو می گیرند میبرند سازمان امنیت برای همین شب ها می رم.

نفس بلندی کشیدم گفتم: تو که میری من دلم مثل سیر و سرکه می جوشه مادر!

-نگران نباش تا قبل از اذان صبح برمی گردم کسی منو نبینه.

-من که تنها نیستم دوستام هم با من میان.حمید ادبی و سهراب تقدس نژاد با من هستم نگران نباش.

◀️خط خوبی داشت.زیبا می نوشت‌. با تمام اینها از کمک کردن به من در کارهای خونه دریغ نداشت و هر وقت چیزی از او می خواستم انجام می داد.اگر وسیله ایدر خانه خراب می شد خودش سعی می کرد آن را تعمیر می کرد. اصلا بین فامیل معروف بود که مجید فنی کار است. هر وسیله ای که خراب می شد پیش او می آوردند تا درستش کند.

سوم دبیرستان بود که برای نماز جماعت به مسجد جامع می رفت.یک شب بعد از نماز که به طرف خانه آمد، جلوب شهربانی چند نفر پاسبان میریزند سرش و شروع می کنند به کتک زدن او.به زحمت از دست آنها فرار می کند و به سمت خانه می دود. من درون اتاق بودم که یک دفعه در باز شد که دیدم مجید نفس زنان و در حالی که از درد به خودش می پیچید وارد خانه شد. رفت داخل اتاق و در را بست و هر چه صدایش زدم بیرون نیامد‌.

فردای آن شب مجید تب کرد و نتوانست از خانه بیرون برود. رفتم بالای سرش و ازش پرسیدم: چی شده مادر؟

ناله می کرد و درست حرف نمی زد.پرسیدم حالت خوبه؟چیزی می خوری برات بیارم؟

دستم را روی پیشانی اش گذاشتم دیدم از تب دارد می سوزد. هر چه پرسیدم به من نگفت که چه اتفاقی افتاده است. بعد از چند دقیقه نفس بلندی کشید و با زحمت گفت: فقط می خوام بخوابم.

همان جا بالای سرش ماندم تا نزدیک صبح.هنوز آفتاب نزده بود که یک دفعه از جایش بلند شد و بدون اینکه وضو بگیرد شروع کرد به نماز خواندن. دو رکعت نماز خواند و در رکعت اول والعصر و رکعت دوم سوره اخلاص را خواند و دوباره خوابید.

هوا روشن شده بود که با صدای هزیان گوئی های مجید از خواب بیدار شدم. تبش شدیدتر شده بود و در خواب حرف میزد. او را صدا زدم تا از خواب بیدار شد.چند ساعتی از صبح گذشت و تبش مقداری کمتر شد. برایش چائی آوردم و خورد. پرسیدم: مجید جان پسرم، چی شده؟! تو که منو نصف جان کردی!

چائی را سر کشید و گفت چیزی نیست مامان جان نگران نباش‌.

-تا نگی چی شده نمی دم.

آن قدر اصرار کردم تا جریان را برایم گفت. همان روز رفتم  پیش مستاجر خودمان که پاسبان بود و از او پرسیدم: چرا مجید من را زده اند؟! او هم گفت: به خاطر این که کار سیاسی می کند و می خواهند او را به سازمان امنیت ببرند. سکوت من را که دید ادامه داد: اخانم مرآت اگه مجید رو ببرند از دست هیچ کسی کاری ساخته نیست.

گفتم: حالا من چیکار کنم.

-نمی دونم. بهش بگین دست از این کارها برداره

-اون که دیگه بچه نیست. اختیار خودشو داره. من نمی تونم جلوی اونو بگیرم.

-مگه شما مادرش نیستی؟ خب نصیحتش کن.

-مجید من کار خطائی نمی کنه.

-خلاصه توی عالم همسایگی وظیفه من بود که بگم خود دانید.

زمستان ۵۷ از راه رسیده بود و خبر ورود آیت الله خمینی به فومن هم رسید. همه می گفتند که قرار است ۱۲ بهمن آیت الله خمینی به ایران بیاید. حجت سرباز بود و به مرخصی آمده بود. گفت: مامان قراره تلویزیون ورود آیت الله خمینی رو نشون بده اجازه بده تلویزیون بخریم.

حسین(حشمت) آن یکی پسرم که تهران زندگی می کرد هم آمده بود فومن پیش ما. مجید و حجت و حسین آنقدر اصرار کردند که من راضی شدم بروند و تلویزیون بخرند.آن روز خانه ما جشن بود و همه خوشحال بودند.

بعد از پیروزی انقلاب و تشکیل بسیج مجید بیشتر وقت خود را آنجا می گذراند.بعد از نماز مغرب و عشا به همراه دوستانش در مسجد جمع می شدند و قرآن می خواندند.

◀️خبر شروع جنگ با عراق همه را شگفت زده کرده بود. خبر به مجید هم رسیده بود می دانستم او بیکار نمی نشیند و به این فکر می کند خود را به جبهه برساند.چند ماه اول جنگ مجید از رادیو و تلویزیون اخبار جبهه را تعقیب می کرد.پدرش برای اینکه او حال و هوای جبهه را از خودش دور کند یک مغازه برای او خرید و گفت: مجید جان این مغازه رو پر کن و همینجا مشغول باش.

طولی نکشید که هوای جبهه افتاد به سرش و یک روز ظهر با عجله به خانه آمد.گفتم: چی شده مجید جان؟

در حالی که با دست عرق پیشانی اش را پاک می کرد گفت مامان جان، دکان به درد من نمی خوره. الان بابا باید اونجا بمونه. براش بهتره اون دیگه برای کار بنایی پیر شده، براش سینگینه.  باید یه کار راحت تر بکنه.

-جان زای بگو چی شده؟!این حرفا بهانه است.

مکثی کرد و گفت: مامان جان، می خوام برم جبهه. نمی تونم این جا بمونم.

می خواستم منصرفش کنم ولی فایده ای نداشت و باز هم مجبور شدم سکوت کنم و او را به خدا بسپارم. سرانجام روز رفتن مجید فرارسید و او بار و بنه ی خودش را جمع کرد تا همراه دیگر رزمنده ها راهی جبهه شود.

در خلوت خودم همیشه می گفتم من حجت و مجید را برای خدا گذاشتم.این دو فرزند در راه خدا شهید می شوند.مجید همیشه دنبال این بود جائی برود که درگیری ها بیشتر است.

هر وقت به مرخصی می آمد خوشحال بود و من هم برای اینکه بیشتر به او خوش بگذرد و دور و برش شلوغ باشد، به پدرش می گفتم ماهی کولی بگیرد.مجید کولی را خیلی دوست داشت. ماهی را سرخ می کردم و با کلی مخلفات سفره ناهار را می چیدم.

◀️از بازار که برگشتیم وسایل را در دستش گرفتم و توی آشپزخانه گذاشتم و گفتم: مجید جان، بشین برات چائی بریزم. چائی را ریختم کنارش گذاشتم. گفتم مجید جان، من دارم می رم مکه. میگن خوبه که آدم قبل از مکه رفتن اگه پسر یا دختر دم بخت داره بساط عروسیشون رو فراهم کنه، بعد بره زیارت خونه خدا.

گفت: بله درسته مادر جان

گفتم: خب خواهرهای تو که فعلا کوچک هستن و درس می خونن.

حرفم رو برید: دستت درد نکنه مامان جان. من با اجازه می رم به کارام برسم.

از من خجالت کشید.برای همین از حرف زدن در رابطه با ازدواج فرار کرد. به ناچار خواهرش رو میانجی کردم. گفتم برای برادرت پیغام ببر که اسلام تاکید می کنه به ازدواج. پس این کار رو بکن بعد برو جبهه! این جوری من هم خیالم راحت می شود و آسوده به زیارت خانه خدا می روم.

به خواهش می گوید: برو خیال مادر را راحت کن بگو که مجید همین طور بماند بهتر است؛ تا زمانی که جنگ هست به ازدواج فکر نمی کند.

مقدمات سفر به مکه را فراهم کردم و راهی کلاس های آموزشی شدم. کلاس ها در رشت برگزار می شد، اواخر برگزاری کلاس ها بود که خبر شهادت مجید را به من دادند.انگار دنیا برایم به آخر رسیده باشد. همه چیز را رها کردم و به خانه برگشتم. نمی دانستم کجا هستم و چه می کنم. فقط چهره پسرم جلوی چشمانم بود و لحظه ای خنده هایش را فراموش نمی کردم.

نزدیک به یک ماه از شهادت مجید می گذشت. آقای عاشوری مسئول کاروانی که قرار بود با آن به زیارت خانه خدا بروم، به من گفت خانم مرآت اومدم دنبالتون که بگم بیاید.

-من نمی تونم باید خودم رو برای مراسم چهلم پسرم آماده کنم.

-همه کاروان دوست دارند شما بیاین.

-ان شاءالله اگر زنده موندم سال دیگه میام.

-من به شما قول میدم همونجا براش مراسم بگیریم.

وقتی اصرار آقای عاشوری را دیدم راضی شدم. با خودم گفتم شاید سال دیگه زنده نباشم. پس از شهادت مجید سرم بلند بود که فرزندم را در راه اسلام فدا کردم و حالا باید با نبودن او کنار می آمدم سخت بود ولی دلم خوش است که مجید جایگاه رفیعی دارد و می تواند شفاعت من را هم بکند.