کد خبر: 62894تاریخ انتشار : 14:59:23 - شنبه 6 مه 2017

شهدای هفته سوم اردیبهشت را بهتر بشناسیم

در هفته سوم اردیبهشت شهید مهدی جانپرور در 17 اردیبهشت 61، شاپور آذریون در 18 اردیبهشت 61، عبدالحسین چالکش محمدی 18 اردیبهشت 61، محمدرضا سفیدگر 18 اردیبهشت 62، عین اله تجددی 19 اردیبهشت 61، علیرضا تسلیمی 19 اردیبهشت 65، بهمن چمن زار 19 اردیبهشت 65 ، زعفر رحیمی 20 اردیبهشت 67، داود گیتی نورد 12 اردیبهشت 61 به مقام رفیع شهادت نائل گردیدند.

به گزارش بهجت نیوز؛ در هفته سوم اردیبهشت شهید مهدی جانپرور در 17 اردیبهشت 61، شاپور آذریون در 18 اردیبهشت 61، عبدالحسین چالکش محمدی 18 اردیبهشت 61، محمدرضا سفیدگر  18 اردیبهشت 62، عین اله تجددی  19 اردیبهشت 61، علیرضا تسلیمی  19 اردیبهشت 65، بهمن چمن زار  19 اردیبهشت 65 ، زعفر رحیمی 20 اردیبهشت 67، داود گیتی نورد  12 اردیبهشت 61 به مقام رفیع شهادت نائل گردیدند.

 

 


شهيد مهدي جان پرور

شهيد مهدي جان پرور در سال 1340 در روستای گورابپس شهرستان فومن چشم به دنيا گشود در يك خانواده مذهبي و نسبتا محروم به دنيا آمد شهيد مهدي در همان اوايل كودكي علاقه خاص به مسائل مذهبي داشت در بيشتر مجالس سوگواري شركت داشت نمازهاي خود را سر وقت مي خواند وي دوران تحصيلات ابتدائي در مدرسه گوراب پس گذراند و براي ادامه تحصيلات به روستاي شالماء رفته و با معدل بسيار عالي مدارك سيل را اخذ نمود و براي ادامه تحصيل به دبيرستان امير كبير (شهيد كديور) شهرستان فومن رفته و مدرك ديپلم خود را زماني كه انقلاب شكوهمند اسلامي به رهبري امام خميني اوج گرفته بود اخذ نمود بعد از اخذ ديپلم شروع به فعاليت براي پيروزي انقلاب اسلامي به رهبري امام نمود و جزء اولين كساني بود كه شعار مرگ بر شاه و درود بر خميني را بر ديوار گوراب پس نقش نمود و با كمك برادران دست به تشكيل انجمن اسلامي زد و مجالس ديني و قرآن براي خواهران و برادران مي گذاشت و دائما سعي مي نمود تا انقلاب به پيروزي نهايي برسد و به مردم محروم تا حد توان كمك مي نمود شهيد مهدي جانپرور هنوز مقداري از وقتش به خدمت سربازي مانده بود اما بنا به تکلیف تصميم گرفت به خدمت اعزام شود او بعد از آموزش داوطلبانه به جبهه ها اعزام گرديد از آنجائيكه خودش تعريف مي كرد و نيز از فرمانده اش و برادران رزمنده ديگر شنيده شده در بيشتر عمليات شركت داشت بويژه در حمله فتح المبين شهيد مهدي از آنجائيكه در دفترچه خاطرات خود بيان كرده قسم خورده بود كه تا آخرين قطره خونش با صداميان بجنگد وي فرماندهي تانك مربوط به خودش را بعهده داشت و زماني خورشيد داشت غروب مي كرد به حمله ادامه داد از آنجائيكه فرمانده اش نقل مي كرد به او اصرار كردم كه تو بايد كارهاي دفتري را انجام بدهي و صلاح نيست كه تو به حمله بروي قبول نكرد و برادر رزمنده ديگري مي گفت كه شهيد مهدي جلوي ما بود ساعت 5 بود كه موشك صداميان به تانك وي اصابت كرد و تانك منفجر شد و شهيد مهدي سالم به زمين مي خورد كه ناگهان صداي برادر رزمنده اش را مي شنود و دوباره روي تانك مي رود كه در اين موقع مهمات تانك منفجر مي شود تا اينكه‌ در هفدهم‌ ارديبهشت‌ 1361 لاورانه جنگید ودر منطقه هویزه به فیض شهادت نائل گردید.

وصیت نامه شهید مهدی جان پرور

بسم رب شهدا و الصدیقین

با درود فراوان به رهبر کبیر انقلاب اسلامی و باسلام و درود بر شهیدان اسلام بالخص [بالأخص] شهیدانی که با ریختن خون وفدا نمودن جان خویش اسلام و انقلاب اسلامی را آبیاری نموده و دیگر بار حماسه خونین کربلا را در جبهه های غرب و جنوب ایران این سرزمین عاشقان خون گرامی داشتند . و بیاد سربازانی که برای هل من ناس [ناصر] ینصرنی حسین و امام امت حاضر را لبیک گفته وبا نیروی سرشماراز ایمان به قلب دشمن کافر و مرتد هجوم برده وبه دشمن بزدل و نادان و اربابشان فهماندند که این قانون الهی همیشه پایدار و استقرار پیدا کرد و کسانی مثل مطهریها و رجائی ها و مدنی ها بخاطر خود این انقلاب جان عزیز خویش را فدا نمودندوما هم که امانت خون آنها هستیم و باید باشیم لذا من هم بعنوان یک ، ایرانی ومسلمان وظیفه حفظ دانستم که این امانت را قبول نموده و تا آنجائیکه قدرتم ایفا می کند برای حفظ اسلام و پاسداری از انقلاب و مرز بوم ایران اسلامی بکوشم و با این شعار که تا آخرین قطره خونم ساکت نخواهم نشست و همگام با برادران دیگر رزمنده باید نیرویی که بر ضد اسلام برخیزد مبارزه خواهم نمود . چون انتخاب این راه آخرش به شهادت میرسد لذا وظیفه شرعی خود دانستم که سفارساتی را بعنوان وصیت نامه به پدر و مادر و برادران و خواهران و بطور کلی دوستان و آشنایان یاد آوری نمایم.

درود و سلام فراوان به پدر ارجمندم که همیشه مانند یک استاد راهی ترسیم نموده و در همان اول زندگیم سلام را درگوشم زمزمه کرد . بعد از اسلام به چنین پدری باید از زحماتش تشکر نمایم چون در تمام ملایمات و فراز و نشیب زندگی را تحمل نمود تا مارا به جایی برساند و بتواند . ما را فردی مسئول و آینده ساز مملکت عزیزمان بسازد. آری پدر جان موقع مقرر و وعده موعود فرا رسیده و آن امیدی که داشتند الآن دارد جامه عمل می پوشد و آن اینکه فرزندت بخاطر گرامی داشتن انقلاب حسین در جبهه علیه کافران حاضر گشته و اگر خدا قبول نماید. و شهادت را نصیب بنده نماید تنها خواهشم از شما این است که همانطوریکه سر افراز بودید سرتان بالا و خدای ناکرده هیچگونه ناراحتی به خود راه ندهید.

پدر جان: از اینکه زحمات زیادی را برای بزرگ کردن فرزندی چون من را کشیدید و شبها بدون اینکه خوابی را در چشمانت ببینی مرا از گزند سردی و گرمی حفظ کردی و بالاخره با تمام رنج و مشقت مرا به این درجه رساندی متشکرم . و از اینکه من حرفی جزء تشکر از شما را ندارم و جبران زحمتهای شما را نمی توانم بکشم مرا ببخشید . مادر جان هروز ما روز امتحان است . روزی که تمام موجودات و مهمتر از همه ما انسانها باید جوابگوی اعمال خودمان باشیم در حال فرارسیدن است واز طرفی چون هر روزه مشاهده می کنیم که برادران ما از پس این امتحان بخوبی بر می آیند و اگر به یاری خدا من نیز توانستم از این مسئولیت که بر دوشم گذاشته شده بر آیم و به خیل این برادران پیوندم آن روز باید روز شادی برای شما باشد چون شما و هر مادر دیگری موقعی شاد و خوشحال می گرددکه فرزندش به هدف نهائی خود برسد . مادر جان در روز تشیع[تشییع] جنازه ام عوض اینکه لباس سیاه به تن بپوشی لباس شادی بپوش ، چون روح من بیشتر شاد خواهد گشت؟ اینکه گریه نمایی بخند چون فرزندت به ارزش اعلایی رسیده و رسیدن با این مقام والا چیزی جز شادی را بهمراه نخواهد داشت دیگر عرضی ندارم و امیدوارم که خداوند صبر به شما عنایت بفرماید ؟ چند جمله ای به برادران و خواهران و دیگر خانوا ده هایم می نویسم . ضمن عرض سلام و دعا به تک تک عزیزان . خواهشمندم که همگام با دیگر برادران و خواهران در حفظ اسلام کوشا باشیم و هیچوقت اسلام و امام امت روی بر نگردانی . وهمیشه سروتان قوی و اتکا به خدا داشته باشید هیچوقت اجازه به دشمن جهت ا ینکه سر بجنباند ندهید و سرکوبشان نمائید در آخر سخنم را با سخنان امام علی (ع) و یک شعار که امیدوارم همیشه ورد زبانتان باشد به پایان می رسانم در مقابل دشمنان نهراسید . کنه دندانهایتان را بهم بفشارید و به قلب دشمن هجوم برید

انقلاب اسلامی ایران پیروز است چون ;روح الله دارد . یوم الله دارد . حزب الله دارد پاینده ایران :

بر قرار باد پرچم خونین اسلام به رهبری امام خمینی

 

شهيد شاهپور آذريون‌

سرباز وظيفه‌ شهيد شاهپور آذريون‌ فرزند شادروان‌ رمضان‌ به‌ سال‌ 1339 در روستاي‌ كمادل شهرستان فومن‌ چشم‌ به ‌گيتي‌ گشود. پس‌ از پشت‌ سر گذاشتن‌ دوران‌ خردسالي‌، در سن‌ هفت‌ سالگي‌ وارد مدرسه‌ گرديد و تاقبولي‌ پنجم‌ ابتدايي‌ به‌ تحصيل‌ پرداخت. پس‌ از آن،‌ در كنار خانواده‌ ماندگار گرديد و براي‌ اينكه‌ كمك‌ حال‌ خانواده‌ باشد، به‌ كارهاي‌ آزاد پرداخت‌ و از اين‌ طريق،‌ امرارمعاش‌ مي‌نمود. در همين‌ ايام‌، يعني‌ در ديماه‌ 1355 بود كه‌ پدرش‌ را از دست‌ داد و طعم‌ تلخ‌ بي‌پدري‌ را تجربه‌ نمود. در سن‌ هيجده‌سالگي‌ به‌ خدمت‌ مقدس‌ سربازي‌ فراخوانده‌ شد و پس‌ از طي‌ دوره‌ آموزش‌، از لشكر 92 زرهي‌ اهوازبه‌ مناطق‌ جنگي‌ اعزام‌ گرديد و در خرمشهر مستقر شد. مدتي‌ در منطقه‌ي‌ خرمشهر در برابر متجاوزين‌ كه‌ آن‌ حدود‌ را به‌ اشغال‌ خود در آورده‌ بودند، جنگيده‌ تا اينكه‌ در هيجدهم‌ ارديبهشت‌ ماه‌ 1361 در عمليات‌ رمضان‌، در حين‌ پيش‌ روي‌ در داخل‌ نفربر، ناگهان‌ تركش‌ خمپاره‌ دشمن‌ به‌ نفر بر آنها اصابت‌ نمود در نتيجه،‌ شهيد آذريون‌ به‌ همراه‌ تني‌ چند از رزمندگان‌، به‌ درجه‌ رفيع‌ شهادت‌ نايل‌ گرديدند.

 

شهيد محمدرضا سفيدگر

بسيجي‌ شهيد محمدرضا سفيدگر ماسوله‌ فرزند غلامرضا به‌ سال‌ 1347 در روستاي‌ خشكنودهان ‌بالا شهرستان فومن در خانواده‌اي‌ زحمتكش‌ و متدين‌ قدم‌ به‌ جهان‌ گذارد. دوران‌ كودكي‌اش‌ به‌ سرعت‌ سپري‌ شد، تااينكه‌ روانه‌ي‌ مدرسه‌ گرديد.

او دوره‌ ابتدايي‌ را در روستاي‌ خشكنودهان‌ آغاز نمود و پس‌ از طي‌ اين‌ دوره‌، وارد مدرسه‌ راهنمايي‌تحصيلي‌ شهيد مدني‌ شد و تا پايه‌ي‌ دوم‌ به‌ ادامه‌ي‌ تحصيل‌ پرداخت‌. پس‌ از آن‌ در تاريخ‌18/12/62 از واحد بسيج‌ سپاه‌ فومن‌ به‌ جبهه‌ اعزام‌ گرديد و بعد از حدود دو ماه‌ جنگ‌ و نبرد، سرانجام‌ در هيجدهم‌ ارديبهشت‌ 1363 در محور ژريژه‌ مريوان‌ به‌ شهادت‌ رسيد و به‌ جمع‌ ياران‌ عاشق‌ شهادت‌ پيوست‌.

پيام‌ اين‌ عزيز از دست‌ رفته‌ كه‌ از نظر سني‌ از بقيه‌ي‌ شهداي‌ محل‌، كم‌ سن‌ و سال‌تر به‌ نظر مي‌رسيد، به‌ دانش‌آموزان‌ اين‌ بود كه:‌ «من‌ در جبهه‌ حضور دارم‌، ولي‌ شما درس‌ بخوانيد و از انقلاب‌ و مملكت‌دفاع‌ نماييد». مزار اين‌ شهيد، در گلزار شهداي‌ مسجد جامع‌ خشكنودهان‌ بالا واقع‌ است‌.

 

 

 

شهيد عليرضا تسليمي‌

سرباز وظيفه‌ شهيد عليرضا تسليمي‌ گوراب‌پسي‌ فرزند بيت‌الله‌ به‌ سال‌ 1346 در دهستان ‌گوراب‌پس شهرستان فومن‌ ديده‌ به‌ هستي‌ گشود.

اين‌ شهيد گرانقدر پس‌ از طي‌ دوران‌ كودكي‌، وارد دبستان‌ محل‌ خود شد و تا قبولي‌ پنجم‌ ابتدايي‌ به ‌تحصيل‌ پرداخت‌. پس‌ از مدتي‌، به‌ تهران‌ رفت‌ و به‌ حرفه‌ي‌ ميكانيكي‌ ماشين‌هاي‌ سنگين‌ روي‌ آورد و چند سالي‌ در اين‌ حرفه‌ بود، تا اينكه‌ به‌ خدمت‌ مقدس‌ سربازي‌ فراخوانده‌ شد و خود را به‌ جمع‌ ديگر سربازان‌ رسانيد. شهيد تسليمي‌ پس‌ از گذراندن‌ مراحل‌ آموزشي‌، در لشكر 16 زرهي‌ قزوين ‌مستقر شد و از آنجا بود كه‌ به‌ جبهه‌هاي‌ نور عليه‌ ظلمت‌ اعزام‌ گرديد و نهايتاً در نوزدهم‌ ارديبهشت‌1365 در منطقه‌ي‌ شرهاني‌ عراق‌، براثر اصابت‌ تركش‌ خمپاره‌ دشمن‌، شربت‌ شهادت‌ نوشيد و به‌خيل‌ كاروان‌ شهداي‌ اسلام‌ پيوست‌.

 

شهيد زعفر رحيمي‌

گروهبان‌ سوم شهيد زعفر رحيمي‌ فرزند رمضان‌ به‌ سال‌ 1345 در روستاي‌ كلرم‌ شهرستان فومن ديده‌ به‌ جهان‌ گشود.روستايي‌ كه‌ اين‌ شهيد در آن‌ پا گذاشت‌، به‌ دور از امكانات‌ و رفاهيات‌ بود و اين‌ شهيد در ميان‌ اين‌كاستي‌ها، به‌ فردي‌ پخته‌ و آگاه‌ مبدل‌ شده‌ بود.

در سن‌ هفت‌ سالگي‌ بود كه‌ وارد مدرسه‌ شد و با تمامي‌ سختي‌هايي‌ كه‌ در راه رفتن‌ به‌ مدرسه‌ برايش ‌وجود داشت‌، هر روز چندين‌ كيلومتر راه‌ را پياده‌ بين‌ خانه‌ و مدرسه‌ طي‌ مي‌كرد. پس‌ از تحصيل‌ بودكه‌ در سال‌ 65 به‌ خدمت‌ مقدس‌ سربازي‌ شتافت‌ و پس‌ از دوره‌ آموزشي‌ و ديدن دوره‌ كد، به‌ أخذ درجه‌ي‌گروهبان‌ سومي‌ نايل‌ آمد.

در طي‌ مدت‌ خدمتش‌، دو بار بطور داوطلبانه‌ عازم‌ جبهه‌ شد و هربار در كنار رزمندگان‌، با رشادت‌ و توام‌ با فداكاري‌ بسيار در برابر دشمنان‌ بعثي‌ ايستادگي‌ نمود. در مرحله‌ دوم‌ اعزام‌ خود به‌ جبهه‌، در كردستان‌ مستقر شد و در منطقه‌ي‌ جنگي‌ مريوان‌ مي‌جنگيد، تا اينكه‌ در بيستم‌ ارديبهشت‌ ماه‌1367، پس‌ از چندين‌ ماه‌ حضور مستمر و فعال‌ در جبهه‌، زماني‌ كه‌ بر روي‌ توپ‌ پدافند قرار داشت‌،به‌ شهادت‌ رسيد و گلگون‌ كفن‌ به‌ ديدار حق‌ شتافت‌. مزار شهید در گلزار شهدای کلرم قراردارد.

 

 

شهيد داوود گيتي‌ نورد

بسيجي‌ شهيد داوود (احمد) گيتي‌ نورد دانا فرزند‌ محمد به‌ سال‌ 1337 در شهر فومن‌ درخانواده‌اي‌ مذهبي‌ زاده‌ شد. تحصيلات‌ ابتدايي‌ خود را در دبستان‌ شهيد محمدعلي‌حق‌وردي فعلی‌ و تحصيلات‌ راهنمايي‌ خود را در مدرسه‌ راهنمايي‌ تحصيلي توحيد فعلی سپري‌ نمود و پس‌ از طي‌ اين‌ دو دوره‌، وارد دبيرستان‌ کدیور فعلی گرديد و موفق‌ به‌ اخذ مدرك‌ ديپلم‌ از اين‌ دبيرستان‌ شد.

پس‌ از پايان‌ دوره‌ تحصيلات‌، مدتي‌ در بهداري‌ اداره‌ بهزيستي‌ مشغول‌ به‌ كار شد و بعد از كوتاه‌مدتي‌، در ارديبهشت‌ ماه‌ 1357 به‌ خدمت‌ مقدس‌ سربازي‌ اعزام‌ گرديد. چند ماه‌ دوره‌ آموزشي‌ سپاه‌دانش‌ را در گرگان‌ گذراند و بعد از دوره‌ آموزشي‌، به‌ اروميه‌ رفت‌ و در يكي‌ از مدارس‌ روستايي‌ اين‌شهر مشغول‌ خدمت‌ گرديد.

بعد از انحلال‌ نظام‌ سپاه‌ دانش‌ به‌ زادگاه‌ خود بازگشت‌ و پس‌ از تشكيل‌ نهاد «كميته‌ انقلاب‌ اسلامي‌» در 23 بهمن‌1357، براي‌ حراست‌ از دستاوردهاي‌ انقلاب‌ و مبارزه‌ با مفاسد اجتماعي‌ و همچنين‌ تأمين‌ امنيت‌، به‌ اين‌ نهاد پيوست‌ و مشغول‌ فعاليت‌ شد.

او در تمامي‌ لحظات‌ حساس‌ انقلاب‌، حضوري‌ سبز داشت‌ و هنگاميكه‌ ميهن‌ اسلامي‌ ما، موردهجوم‌ وحشيانه‌ نيروهاي‌ بعثي‌ قرار گرفت‌، با اولين‌ گروه‌ اعزامي‌ بسيج‌، در آبان‌ 1359 عازم‌ مناطق‌جنگي‌ شد و پس‌ از حدود سه‌ ماه‌ حضور در منطقه‌ي‌ سرپل‌ ذهاب‌، با از دست‌ دادن‌ يكي‌ از دوستان‌خود (شهيد محمدرضا عامر) به‌ فومن‌ بازگشت‌.

پس‌ از اين‌، به‌ اداره‌ بهزيستي‌ راه‌ يافت‌ و در سنگر رسيدگي‌ به‌ ايتام‌ و بي‌سرپرستان‌ مشغول‌ به‌ خدمت‌گرديد. او در نهايت‌ سادگي‌ مي‌زيست‌، ولي‌ به‌ فكر رفاه‌ و آسايش‌ افراد مستمند و محرومي‌ بود كه‌ درسطح‌ شهر، به‌ ويژه‌ روستاها زندگي‌ مي‌كردند. بعد از مدتي‌ خدمت‌ در اين‌ زمينه‌، در تاريخ‌8/12/60 رهسپار جبهه‌هاي‌ جنگ‌ شد و در سنگرهاي‌ جهاد با دشمن‌ بيرون‌ حضور يافت‌ و از جان‌مايه‌ گذاشت‌. حدود دو ماه‌ و نيم‌ در مناطق‌ عملياتي‌ جبهه‌ها جنگيد، تا اينكه‌ سرانجام‌ در بيست‌ ويكم‌ ارديبهشت‌ 1361 بر اثر تركش‌ خمپاره‌ در منطقه خرمشهر پاي‌ چپش‌ قطع‌ و باهمان‌ وضعيت‌ به‌ تهران‌ اعزام‌ شد كه‌ در نهايت،‌ بعلت‌ قطعي‌ پا و عوارض‌ آن‌ به‌ شهادت‌ رسيد وجاودانه‌ شد.

در بخشي‌ از وصيت‌نامه‌ي‌ اين‌ شهيد والامقام‌ مي‌خوانيم‌: «اي‌ مادرم‌، مي‌خواهم‌ بعد از شهادتم‌، ازمراسم‌ پرزرق‌ و برق‌ تجملاتي‌ خودداري‌ و فقط‌ در مراسم‌، آواز دلنشين‌ قرآن‌ بگذاريد و هم‌ چنين‌ به‌خواهر و برادرانم‌، توصيه‌ كن‌ كه‌ راهم‌ را ادامه‌ دهند و از ضعفا و محرومين‌ جامعه‌، تا آنجايي‌ كه‌ توان ‌دارند، كمك نمايند…».

 

 

 

ام: عبدالحسین

نام خانوادگی : چالکش محمدیخدمه تانکبرخورn تیر به پیشانی

محل شهادت : خرمشهر

تاریخ شهادت : 1360/03/04

وصیعت نامه این شهید

بنام خدا

قلم را به نام امام امت خمینی حرکت می دهم و چند خطی را برای نسل آینده در تاریخ به یادگار می گذارم .ملت ایران،برادران و خواهران مسلمان ،من با رضای خودم به جبهه حق علیه باطل رفتم .نزدیک ماه محرم بود با خود گفتم همیشه آرزویم بود در کربلا بودم و در کنار یاران امام حسین(ع) با یزیدیان می جنگیدم .حالا ایران کربلا ،امام امت حسین زمان و صدام هم یزید است .تصمیم خود را گرفتم وبه جبهه های جنوب حرکت کردم به طوریکه وقت اینکه به کسی خبر دهم را پیدا نکردم . در هر حال چند کلمه ای برای ملت شهید پرور ایران می نویسم .ای برادرها همیشه به یاد خدا باشید و پشتیبان روحانیت مسئول و متعهد فرمان امام امت خمینی کبیر را با جان و دل قبول کرده و عمل نمائید اگر من شهید شدم تسلیت نپذیرید و به همه تبریک بگوئید.همه دست به دست هم بدهید و انقلاب را زنده نگهداشته و به جهان صادر کنید.شما برادران در پشت جبهه باید همیشه در صحنه حاضر بوده و جبهه ها را تقویت کنید با این کار خدا و خلق از شما راضی می شوند و ادامه دهنده راه شهیدان رجائی و باهنر ،بهشتی و هفتادو دو نفر شهید کربلای ایران باشید نگذارید خون آنها پایمال شود همیشه خداوند را حاضر و ناظر اعمال خود بدانید . آگاه باشید ارتباط انسان با خدا بسیار ظریف و حافظ این کانال ارتباطی تنها تقوی می باشد و تمام کسانی که در قید حیات هستند آگاه باشید مسئولیت بسیار عظیم بر دوش شماست و آن حراست و پاسداری از حرمت خون دهها هزار شهیدی است .اگر بر اثر سستی و غفلت کوچکترین انحرافی در این انفلاب رخ دهد و نهضت لطمه بخورد و خدای نا خواسته از خط اصیل اسلام خارج گردد در روز محشر قطره قطره خون شهیدان از شما بازخواست خواهد نمود.پس قدر زیستن در پرتو جمهوری اسلامی را بدانید دنباله رو ومطیع رهبر گرانقدر امام خمینی و پیروزی برای رزمندگان اسلام ،معلولین و معصومین انقلاب وطلب شادی برای روح شهدا خواستارم .

 

 

 

شهید عین اله تجددی نیز چون شمعی در تاریکیها درخشید تا ظلمت و تاریکی دلها را روشن کند. با آنکه خود سوخت اما آرمان و اهداف انقلاب اسلامی را تداوم بخشید و با ایثار خویش به رهبر کبیر انقلاب اسلامی لبیک گفت و در جلوی دشمن مردانه ایستاد.

در هفدهم شهریور هزار و سیصد و سی و هشت در یک خانه روستایی واقع در سالهای شصت فرزندی متولد یافت که اسمش را عین اله نام نهادند، پدرش محمد تجددی از کشاورزان منطقه بود. عین اله وقتیکه به سن پنج سالگی رسید پدرش او را در ملاخانه ایکه توسط مرحوم کربلایی علی اکبر پاکدل اداره می شد برای فراگیری قرآن مجید گمارد و عین اله پس از یاد گرفتن سواد قرآن وقتیکه به سن هفت سالگی رسید در تنها دبستان شالماء یعنی دبستان اقبال سفید که حدودا سه الی چهار کیلومتر با خانه ایشان فاصله داشت برای تحصیل رفت و دوران ابتدایی را در این مدرسه به اتمام رساند در جنب دبستان مدرسه راهنمایی تاسیس شده بود آنگاه به مدرسه راهنمایی شالماء رفت و پس از دوران دوره راهنمایی می بایست برای ادامه تحصیل به یکی از شهرستانهای رشت و یا فومن می رفت، پس اتاقی در یکی از خانه های فومن اجاره نمود و در دبستان امیرکبیر فومن مشغول تحصیل گردید و پس از یکسال به دبیرستان فردوسی رفت و در آنجا ادامه تحصیل داد، اما متاسفانه نتوانست مدرک دیپلم را اخذ نماید و با مدرک دیپلم ردی وارد ارتش گردید و در هوا برد شیراز وارد شد و فن چتربازی را آموخت او در پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی (ره) نقشی بسزا در پادگان داشت. اعلامیه ها را مخفیانه وارد پادگان می کرد پس از پیروزی انقلاب اسلامی مکررا می گفت «که ما از چنگ ارتش آمریکا نجات یافتیم ارتش ایران استقلال پیدا کرده است و از بازدیدهای سیستماتیک آمریکایی خلاص شدیم» در سال ۱۳۵۸ با دختری در روستای نصیرمحله ازدواج نمود و ثمره این ازدواج دو دختر بچه به اسامی میترا و افسانه تجدید ی می باشند .

در ابتدای جنگ تحمیلی به منطقه عملیاتی جهت دفاع از میهن اسلامی مان رفت در اواخر سال ۱۳۶۰ بر اثر سقوط با چتر در منطقه یک پایش شکست و مدت ده روز در بیمارستان مراغه بستری گردید و پس از عمل و گرفتن گچ به پایش مدت یک ماه به مرخصی آمد و سپس دوباره برای باز کردن گچ پایش عازم بیمارستان شیراز گردید و دوباره بیست روز به مرخصی آمد هنوز پایش ورم داشت و خوب نشده بود یعنی به پای آسیب دیده اش دمپایی پوشیده بود و در پای دیگرش کفش، که زن و بچه هایش را از شالماء بسوی خانه اش در شیراز حرکت داد .

در موقع رفتن پدرش اسرار می کند مدتی در خانه استراحت کن و سعی کن به جبهه نروی تا پایت خوب شود. اما شهید عین اله تجددی با ناراحتی به پدرش می گوید: «اگر شما به منطقه عملیاتی بیایید ببینید چه بر سر مردم آمده است شما هم حتما به دنبالم خواهید آمد. پدر، اگر ما جلوی آنها را نگیریم آنها به هیچکس حتی به زن و بچه مردم هم رحم نمی کنند و روزی فراخواهد رسید تا پایشان به این روستا هم کشیده شود، آیا بعدا می توانید تحمل نمائید؟

او قرآن را دوست داشت مخصوصا شبهای ماه رمضان مرتب قرآن می خواند و نمازش را همیشه به موقع بجای می آورد تا آنجا که دوستانش با او به شوخی می گفتند تو بجای ارتش می بایست درس طلبه گی می خواندی!

شهید عین اله تجددی در تمام دوران تحصیلاتش در موقع کار کشاورزی چه در مزرعه برنج و چه در باغ چای دوشادوش پدرش کار می کرد و هرگز از کاری که به ایشان محول می شد، شانه خالی نمی کرد .

در تاریخ ۱۳۶۱/۲/۱۹ درجبهه جنگ شلمچه با درجه استواری شهید شد و به جمع کاروان شهداء شالماء پیوست .

روحش شاد و یادش گرامی باد

 

/ میلاد پورمحسن

 

  1. روشن گفت:

    سلام خداوند سبحان بر شهداء.