کد خبر: 54339تاریخ انتشار : ۰:۲۴:۴۷ - شنبه ۶ آذر ۱۳۹۵

گفتگوی صمیمی با آزاده فومنی؛

دوران جنگ و اسارت بواسطه صفا و فضای معنویش بهترین دوران زندگی من هستند/با پخش خبر ارتحال امام صدای عزا بلند شد

باقر (رامین) تقدس نژاد رزمنده بسیجی و آزاده فومنی یکی از خیل کثیر لشکر مخلصان خداست که به سراغ او رفتیم تا دقایقی کوتاه از حال روز روزهائی که شاید امروزه با انس به تکنولوژی های مدرن کمتر یاد می کنیم و مردان آن روزها هم یکی پس از دیگریی به سوی معبود می شتافتند بهره ببریم؛

محمدحامد نیکبخت گیلانی/ به گزارش بهجت نیوز؛ هفته بسیج هم  فرارسید؛‌ زمانی از سال که در میان روزمرگی های مختلف اجتماعی ظاهر از بسیج یاد می شود و از بسیجیان تقدیر.تصمیم گرفتیم به سراغ بسیجیانی و رزمندگانی برویم که در دیروز این روزها بسیجی بودن خود را به اثبات رساندند و امروز فارغ از همه هیاهوهای دنیا گمنام در جامعه زندگی می کنند.باقر (رامین) تقدس نژاد رزمنده بسیجی و آزاده فومنی یکی از خیل کثیر لشکر مخلصان خداست که به سراغ او رفتیم تا دقایقی کوتاه از حال روز روزهائی که شاید امروزه با انس به تکنولوژی های مدرن کمتر یاد می کنیم و مردان آن روزها هم یکی پس از دیگریی به سوی معبود می شتافتند بهره ببریم؛

 

۱- ضمن تشکر از حضورتان در این گفتگو لطفاً خودتان را معرفی بفرمائید؟
اینجانب باقر تقدس نژاد فومنی(رامین)  – متولد۱۳۴۸،ساکن فومن  هستم. کارمند اداره منابع طبیعی فومن که چند سالی را به عنوان معاون اداره در خدمت نظام مقدس جمهوری اسلامی با مدرک کارشناسی ارشد مهندسی جنگلداری  می باشم.

۲- آیا خاطره‌ای را از دوران دبستان به یاد دارید؟
بله خاطره زیاد است  اما بهترین و بیاد ماندنی ترین آن به زمستان سال دوم ابتدایی بر می گردد که مانند امروز ، روزی برف از آسمان می بارید ، یعنی صبح که مدرسه  رفتیم  هوا ابری بود و از برف و باران خبری نبود اما ساعت ۱۰ صبح برف شدیدی شروع به باریدن کرد و ساعت ۱۲ ظهر که زمان تعطیل شدن بود حدود ۱۵ سانت برف روی زمین بود ما از درون کلاس شاهد موضوع بودیم و نگران چون کفش مناسب نداشتیم اما بعد از بیرون آمدن از کلاس پدرم را جلوی درب خروجی راهروی مدرسه با یک جفت چکمه منتظر دیدم . آن وقت ها کم اتفاق می افتاد که پدر و مادر به دنبال فرزند به مدرسه بیایند اما آن روز پدرم آمد ، باور کردنی نبود ، اما پدر به همین اکتفا نکرد و از مدرسه تا منزل مرا بر روی دوش خود گذاشت و برایم آواز خواند و خندید ، پدرم صدای گرمی داشت ، هرگز یادم نرفته و نخواهد رفت ، ان شاء الله همیشه سایه اش بالای سرمان باشد.

 ۳- چگونه به جبهه رفتید؟
مثل بیشتر نوجوان های آن زمان با دست کاری رضایت نامه پدر و مادرم،  از نظر شرایط سنی و قوای جسمی مشکلی نداشتم اما مادر مخالف بود چون یکی از برادران در منطقه حاضر بود رضایت نمی داد که بروم در ثانی هنوز ۱۶ سالم نشده بود و پدر بزرگ هم مریض احوال بود ، اما من و تعدادی از دوستان تصمیم به رفتن داشتیم ، تیر ماه ۶۴ برای اعزام به آموزش جهت ثبت نام مراجعه کردیم و هر چه سعی کردم که رضایت نامه بگیرم ، نشد ، ناچار رضایت نامه ای را نوشتم و به جای امضای پدر از پدربزرگ امضاء گرفتم. روز اعزام برادرم به مادر خبر داد و کار گره خورد ، حدود دو ساعت دوستان سعی و تلاش کردند تا مادر راضی به اعزام شد ، رفتیم آموزش و برگشتیم باز موقع اعزام به مشکل رضایت نامه برخورد کردیم به هر حال این بار هم به هر طریق بود رضایت خانواده رو جلب و رفتیم که رفتیم . البته یک بار دیگر هم موقع اعزام با مشکل مواجه شدم اما دیگر یاد گرفته بودم چه کار کنم .

 ۴-وقایع دوران جنگ را چگونه دیدید و حضورتان در جنگ به چه شکلی بود؟
به قول حضرت علی (ع) شقشقه ای بود و بگذشت ، آنهایی که بهره بردند برنده شدند اما آنهایی که یاد نگرفتند و تنها حضور فیزیکی داشتند باختند . منظور من از بهره بردن ، مادی و مالی نیست بلکه بهره معنوی منظورم است ، خیلی ها در جنگ حاضر بودند اما بعد از جنگ به واسطه ی اعمال خلاف قانون خود اعدام شدند پس بهره معنوی نبرده بودند فقط حضور داشتند اما داشتیم و داریم نیروی بسیجی ساده ای که هیچ مسولیتی در جنگ نداشت و حتی فقط چند ماه آخر جنگ را در منطقه حاضر بود مجروح هم شد اما هرگز دنبال بازی های دنیا نرفته است. وقتی هم که از او سوال می کنیم چرا دنبال حق زن و بچه ی خودت نمی روی پاسخش این است که برای این جور مسائل نرفته ام ، من که به شخصه خود را جزء جامانده ها می دانم اما بقیه را نمی دانم.
اما قسمت دوم سوالتان چند پهلو است اینکه به چه شکلی در جبهه حضور داشتم ؟ این شکل حضور فیزیکی ، معنوی ، مادی و …. می تواند باشد ، اما کلی پاسخ دهم حضورم در جپهه به عنوان یک بسیجی و یک نیروی عادی گردان بود که بعدها بیسیم چی دسته و گروهان شدم .

۵- چگونه مجروح شدید ؟
در منطقه عملیاتی نصر ۴ بر اثر موج انفجار خمپاره دشمن مجروح شدم.

۶-آیا در دوران دفاع مقدس به زمان بعد از جنگ فکر می‌کردید و اینکه قرار است چه اتفاقی بیفتد؟
خیر ، خیلی کم . بیشتر در عوالم جبهه و جنگ بودیم تا بعد از جنگ ، اما در دوران اسارت چرا بخصوص چند ماه آخر در این زمینه گاها ذهنم مشغول بود.

۷- آیا با هم‌رزمان دوران جنگ ارتباط دارید ؟
بله شکر خدا دوستان خوب و گرم و صمیمی ای داریم ، یک گروه هم در تلگرام به نام بر و بچ گردان ابوالفضل (ع) داریم که دوستان هم رزم گردان از شهرستان های مختلف در آن عضو هستند همچنین در گروه راویان فومن هم هستند دوستان هم رزم که با هم تبادل نظر می کنیم ، خارج از آن هم با هم ارتباط تلفنی و … داریم.

۸- تأثیرگذارترین فرد در زندگی‌تان چه کسی بود؟
این سوال هم چند وجه دارد ، در دوران نوجوانی برادرم حاج سهراب کسی بود که خیلی مراقبم بود و برایم تاثیر گزار و به نوعی الگوی من بود، در کنارش حاج سیاوش برادر دیگرم اما در دوران اسارت و پس از آن دوست و رفیق و همسنگر دوران اسارتم حاج حسین شمشیری از رزمندگان بوشهری همه جا و همیشه راهنمایم بوده و هست ، خداوند به ایشان سلامتی عطا کند .

۹- چگونه طرز تفکر شهدای بزرگوار را می‌توان به دیگران انتقال داد؟
این را دیگر بزرگانی مثل حاج بهروز جلایی و حاج ولی رضا قربانی باید بگویند ، در این وادی ناتوانیم.

۱۰-توصیه شما به نسل سومی و چهارمی‌ها چیست؟
ما را به این وادی مکشانید اما مدافعان حرم الگوهای خوبی برای این عزیزان می توانند باشند .

۱۱-چه عواملی در پیشرفت شما تأثیر داشته است؟
خانواده ، دوستان و هم رزمان دلسوز و …

۱۲- بهترین دوران زندگی‌تان؟
شاید باورش سخت باشد اما دوران جنگ و بعد از آن دوران اسارت جزو بهترین دوران زندگی من محسوب می شود ، دوران جنگ به دلیل معنویات و صفا و صمیمیت دوستان و همرزمان و دوران اسارت هم با وجود همه سختی هایش به دلیل اینکه دوستانی داشتیم که حاضر بودند از جانشان برای دیگران بگذرند ، جوی صمیمانه در بین دوستان بود که حتی از کتک خوردن دشمن هم ناراحت می شوند ، بودند معدود کسانی که برای دشمن جاسوسی می کردند اما وقتی همین افراد هم شکنجه می شدند مابقی ناراحت و معذب می شدند ، در چنین فضایی سختی اسارت به شیرینی رفاقت تبدیل می شود.

۱۳-چطور شد به اسارت دشمن درآمدید؟
در منطقه عملیاتی والفجر ۱۰ در دشت خرمال به محاصره دشمن در آمدیم و اسیر شدیم .

۱۴-در مورد دوران اسارت لطفا برای مخاطبان ما شرح بدهید؟
بخشی از آن را در سوال هایتان پاسخ دادم . ابتدای اسارت باورش سخت است ، بعد هم تحملش سخت تر . دشمن بعثی حتی به مردم خودش هم رحم نمی کرد چه رسد به نیروهای ایرانی ، اگر هم اسیر می گرفتند برای جنبه های تبلیغاتی و سیاسی آن بود وگرنه تعداد زیادی از نیروهای اسیر ما را زنده بگور کردند ، کشتن اسیر برایشان از آب خوردن هم راحت تر بود هر جا کم می آوردند عقده هایشان را بر سر اسرا خالی می کردند . اما همین دوران اسارت که داشتن یک تکه کاغذ و یا مداد جرمی مهلک محسوب می شد اسرای ایران قرآن حفظ می کردند ، زبان های مختلف را فرا می گرفتند ، درس می خواندند و … بدون اینکه دشمن بعثی بتواند کاری کند ، برای یادگیری از زمین خاکی به عنوان دفتر و انگشتان خود به عنوان قلم بهره می بردند اما کوتاه نمی آمدند و الی ما شاء الله .

۱۵-وقتی شنیدید که امام(ره) رحلت کرد چه حسی داشتید؟
شب ارتحال امام در اردوگاه تکریت ۱۱ ، شبی بسیار سنگین بود . همه اسرا دست به دعا بودند برای سلامتی ایشان ، خبر بیماری را از تلویزیون عراق شنیده بودیم اما آن شب ما تلویزیون نداشتیم حدود ۱۰ شب یکی از نگهبان های عراق به نام اوس از کنار پنجره آسایشگاه ما رد می شد که دوستم محمد فرسیات از دلیر مردان خوزستانی صدایش کرد و جریان بیماری امام را سوال کرد ، نگهبان هم خبر ارتحال امام را تایید کرد ، محمد میله های حفاظ پنجره را گرفت و سرش را محکم به حفاظ می کوبید ناگهان عراقی با تعجب پرسید چرا ناراحتی؟ مگر تو عرب نیستی؟ محمد جواب داد من عرب ایرانی ام و رهبرم به رحمت خدا رفته است پس باید ناراحت باشم . با پخش خبر ارتحال امام صدای عزا بلند شد . روز بعد هم همه ی اردوگاه از لباس های سبز پشمی که مخصوص زمستان بود بعنوان لباس عزا استفاده کردند ، عراقی ها متعجب نگاهمان می کردند وسط گرمای ۴۵ درجه خرداد ماه اینها لباس گرم پوشیدند و دیوانه شدند . تا سه روز کاری به کارمان نداشتند اما بعد از آن شکنجه هایشان شروع شد و تعدادی از بهترین همسنگران را به اردوگاهی دیگر منتقل کردند .

ممنونیم از وقتی که به ما دادید.
خواهش میکنم من هم ممنونم.