کد خبر: 37098تاریخ انتشار : ۱۷:۲۹:۰۸ - دوشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۴

برای اولین معلم شهید استان گیلان ؛ معلمی برای ابد…

به نام خدا دی‌ماه که می شود شوری به پا می شود در دل خانواده ی شهید جعفری و همه فرهنگیانی که به یاد دارند تظاهراتی را که علیه رژیم شاهنشاهی در هفتمین روز از این ماه در سال ۵۷ در رشت برگزار شد ، چون یادآور حادثه ای بزرگ برای آنهاست ، چرا که […]

به نام خدا
دی‌ماه که می شود شوری به پا می شود در دل خانواده ی شهید جعفری و همه فرهنگیانی که به یاد دارند تظاهراتی را که علیه رژیم شاهنشاهی در هفتمین روز از این ماه در سال ۵۷ در رشت برگزار شد ، چون یادآور حادثه ای بزرگ برای آنهاست ، چرا که در آن روز شهیدی تقدیم اسلام کردند از جنس میرزا کوچک . روزی که مردم ولایتمدار گیلان همراه با همه ی مردم ایران از پیر و جوان ، زن و مرد ، کوچک و بزرگ ، فرهنگی و بازاری و همه ی اقشار جامعه ، یکدل و یکرنگ و هم صدا ،به ندای امامشان لبیک گفتند و شناختند یزید زمانشان را و  شوریدند بر او و شوری به پا کردند عاشورایی،  و در این حماسه ی حسینی عده ای از سربازان پابرهنه امام روح ا… دستگیر ، عده ای زخمی و مجروح و عده ای هم شهید شدند که یکی از آنها معلمی بود به نام ابراهیم جعفری بویینی که باتوم زر و زور و تزویر در هیاهوی درگیری ها بر فرقش نشست و بعد از انتقال به بیمارستان به درجه رفیع شهادت نائل گشت و لقب گرفت اولین معلم شهید استان گیلان… اکنون بعد از گذشت ۳۷ هفت سال از روز حادثه ، تقدیم می کنم این دل نوشته را به روان پاک آن کسی که به آموخت یک شمع می تواند هزاران شمع را روشن کند.

آقا معلم شهیدم ، می دانم که بین ما حاضری و ناظری بر اعمال و گفتارمان  چرا که شما مانده اید و عند ربهم یرزقونید حال آنکه زمان ما را با خود برده. دیریست که سوالاتی ذهن مرا درگیر خود ساخته ، حال می خواهم بپرسم همه آنچه را که در سینه دارم ؟

آقا اجازه !!!؟  بی مقدمه می پرسم ؟ می شود از لحظه ی شهادتان برایمان بگویید؟ از آن لحظه ای که ضربه بغض و کینه دشمن ، بر فرقتان نشست ؟ از آن لحظه ای که خون سرختان جاری شد بر سیمای سپیدتان؟ اصلا بگویید چه حسی داشتید ؟راستی  شما را یاد چه می انداخت این فرق شکسته و این جاری شدن خون بر پیشانی مبارک؟ برایتان آشنا نبود؟

بگذارید من از زبانتان بگویم : آری !!! می دانم که آشنا بود این صحنه برایتان ، در مقتل خوانده بودید و در روضه ها با آنها اشک ریخته بودید، روضه هایی که محراب مسجد کوفه را وصل می کرد به علقمه ، روضه هایی که شمشیر زهرآگین مرادی ملعون را وصل می کرد به عمود آهنین بین دو نهر، روضه هایی که علی(ع) را وصل می کرد به عباس(ع). می دانم که یادتان آمد فرق شکافته علی (ع) را ، می دانم که به یاد آوردید علقه ، مشک ، عمو ، عمود را… می دانم که چیزی ندیدید جز زیبایی و چه خوب مریدی بودید که شهادتتان هم مانند مرادتان امیر مومنان ، علی ابن ابی طالب (ع) بود. ولی عجیب شبیه است شهادتان با شهادت آن پدر و پسر ، مانند پدر در مسیر عدالتخواهی، خوارج زمان فرقتان را شکافتند و به مانند پسر در مسیر اطاعت محض از امامتان ، از ولی تان ، از حسین (ع) زمانتان یعنی از پیر جماران خمینی کبیر عمود بر فرقتان نشاندند . آفرین بر این استقامت ، آفرین بر این ثبات قدم ، استقامت و ثباتی که عاشقی می خواست که شما خوب در سینه یتان پروراتده بودید. حتما این شکل شهادتان زنده کرد در دل سیدالشهدا(ع) فزت و رب الکعبه پدر و اخاه ادرک اخاک برادر را…

راستی شنیده ام حضرت اباعبدا…(ع) در لحظه ی شهادت به دامن می گرد سر شهدا را ؟ آیا در آن دقایق حساس امام حسین (ع) به بالینتان آمد؟ آیا سرتان را به دامن گرفت ؟ قلمم بشکند چه میگویم!!! مگر می شود حضرت سیدالشهدا(ع) لحظه شهادت به کنار کسی که زندگی اش ،بندگی اش و مرگش علوی بوده نیایید!!!؟

آقا معلم شهیدم ، من یک معلمم برایم بگو از چگونگی یک معلم خوب شدن؟ چگونه یک معلم خوب ماندن ؟ نه !!! اصلا این ها مهم نیست ، برایم بگو چگونه معلمی شوم برای ابد…

شنیده ام در آن زمان به مانند من  معلمی بودید برای یک یا چند کلاس و دانش می آموختید  به همان یک عده . ولی در اعماق وجودتان دنبال کلاسی میگشتید به اندازه قلب مهربانتان تا معلمی باشید برای همه و چقدر زیبا رسیدید به این هدف مقدس. بار دیگر می خواهم به خود جسارت دهم و از زبان شما حرف بزنم و رمزگشایی کنم از همه این رازها… البته اینهایی که میگویم حرف خودم نیست، دریافته ام از وصیت نامه های شهدا. بله آقا معلم شهیدم شنیده ام و خوانده ام هر چه کرد با دلتان آن پیر جماران کرد، شنیده ام و خوانده ام که چگونه لبیک گفتید به ندای هل من ناصر امام روح ا… ! خوب از خمینی کبیر آموخته بود این جمله را که هر چه فریاد دارید بر سر آمریکا بزنید ، خوب فهمیده بودید پیام مرگ بر آمریکا را ، خوب فهمیده بودید مفهوم هیهات من الذله را و خوب فهمیده بودید یار امام بودن و سرباز ولی بودن یعنی چه ؟ آری ولایتی بودنتان ، ولایتی ماندنتان بود رمز عاشقی یتان و معنا کردید حرف به حرف ، کلمه به کلمه ، جمله به جمله با ولایت تا شهادت بودن را…

و حال من آن دانش آموز تنبلی هستم که ته کلاس نشسته ام و می خواهم به من بیاموزید:

“” معلمی برای ابد شدن را…””

والسلام علیکم…