کد خبر: 35461تاریخ انتشار : ۴:۰۵:۴۰ - چهارشنبه ۱۳ آبا ۱۳۹۴

چگونگی تصرف سفارت آمریکا از طرح تا اقدام!

جزئیات طرح تصرف سفارت آمریکا برای بسیاری از جوانان جالب و قابل توجه است. در ادامه سعی کردیم به صورت اجمالی به چگونگی طراحی و اجرای این اقدام با بیان جزئیات بیشتر بپردازیم. به گزارش بهجت نیوز به نقل از روشن خبر ؛ورود شاه به آمریکا، همان گونه که پیش بینی آن در اسناد سفارت […]

جزئیات طرح تصرف سفارت آمریکا برای بسیاری از جوانان جالب و قابل توجه است. در ادامه سعی کردیم به صورت اجمالی به چگونگی طراحی و اجرای این اقدام با بیان جزئیات بیشتر بپردازیم.

به گزارش بهجت نیوز به نقل از روشن خبر ؛ورود شاه به آمریکا، همان گونه که پیش بینی آن در اسناد سفارت آمریکا نیز مشهود است، احساسات ضد آمریکایی میان مردم به ویژه در فضای پرهیجان دانشگاهها را تا مرحله انفجار بالا برد. طرح تصرف ۴۸ ساعته سفارت آمریکا اولین بار در نشست شورای تحکیم وحدت مطرح شد. در روز های پایانی مهر ماه سال ۵۸ ، ابراهیم اصغر زاده از صنعتی شریف، حبیب الله بی طرف از تهران، محسن میردامادی از امیرکبیر، محمود احمدی نژاد از علم و صنعت و محمد علی سید نژاد از تربیت معلم در ساختمانی در میدان انقلاب تهران در ادامه نشست های قبلی گرد هم جمع شدند. ابراهیم اصغر زاده که خود را طراح ماجرا معرفی می کند، طرح اولیه که اساس آن اشغال دو سه روزه سفارت آمریکا تشکیل میداد، با مخالفت جدی احمدی نژاد و سید نژاد روبه رو شد. آنان تصرف سفارت را اقدامی غیر قانونی و در تقابل با انقلاب و به سود جبهه چپ می دانستند. دیگر اعضا راهی جز منتفی دانستن طرح ندیدند. از این رو، طرح خام اشغال سفارت از برنامه شورای تحکیم وحدت بیرون برده شد و در جمعی دیگر اجرایی شد، طرحی که از مرحله طراحی تا اقدام حدود ۱۵ روز وقت برد.

طرح عملیات:

طرح اولیه در جمع سه نفره دانشجویان، اصغر زاده، بی طرف و میردامادی کامل تر شد. برای عملیاتی شدن طرح، لازم بود افراد دیگری به کمک بیایند. تصور اولیه این بود که کار با ۳۰۰ تا ۳۵۰ دانشجو انجام شدنی است. دانشجو ها گروه غیر حرفه ای بودند اما نمی خواستند برای کارشان از سازمان ها و گرو های بیرونی کمک بگیرند. آنها کار پیچیده ای در پیش داشتند. موضوع را با آدم های تازه برای پیدا کردن راهکارهای بهتر در میان گذاشتند. برای اجرای کار به حضور دو عنصر دیگر هم نیاز داشتند، اول یک روحانی که همراهشان شود و مشروعیت شان را برای مردم توجیه کند و دیگری فردی که در عملیات حمله به سفارت از تجربه و کارایی نظامی لازم برخوردار باشد. به این ترتیب پای دو نفر دیگه هم به ماجرا باز شد، اصغر که مسئول کمیته نظامی یکی از دانشگاهها بود و موسوی خوئینی ها که عضو شورای رابط با امام بود.

دانشجویان از بین اعضای شورای ارتباط با امام، آقایان خامنه ای و موسوی خوئینی ها را از لحاظ فکر و دیدگاه هم سنخ خود می دیدند. دانشجویان برای رایزنی طرح خود به سراغ این دو رفتند اما یکی از آنها حضور نداشت؛ آیت الله خامنه ای به سفر حج رفته بودند. آقای خوئینی ها طرح را پسندیدند. اما برای طرح موضوع نزد امام (ره)حرف داشت« اگر ما بخواهیم از قبل با امام هماهنگی کنیم ایشان اجازه نمی دهند، چون به چارچوب های قانونی مقیدند و دولت موقت هم منصوب خود ایشان است. شما خودجوش کار خودتان را بکنید، اگر ایشان مخالف باشند، امر می کنند که بیرون بیایید.»

پیش از ظهر روز پاییزی ۱۱ آبان وقتی اصغر وارد جلسه هشت نفره دانشجویان در دانشگاه امیرکبیر شد، نمی دانست پا در راه یکی از بزرگترین حوادث ماندگار در تاریخ کشور گذاشته است. در آن جلسه بحث مفصلی در گرفت. از جهت اجرای کار تا تحلیل مسایل و عواقبی که می توانست داشته باشد. آنها پیام روز قبل از امام خمینی(ره) را چراغ سبزی برای اقدامتشان تصور می کردند. به گمان بعضی، آقای خوئینی ها موضوع را با امام در میان گذاشته بود و امام به صورت تلویحی آنها در تصمیمی که گرفته بودند، همراهی می کند. یکی از بچه ها دوباره بخش پایانی امام خمینی(ره) را خواند«…. بر دانش آموزان، دانشگاهیان، محصلین علوم دینی است که با قدرت تمام حملات خود را علیه آمریکا و اسرائیل گسترش داده و آمریکا را وادار به استرداد این شاه جنایتکار نمایند.»

اصغر با نحوه تصرف سفارت، مشکل داشت. مهلتی خواست تا روی طرح و جزئیات آن فکر کند. اما وقتی بیرون آمد، پیشاپیش میدانست حمله مسلحانه ای در کار نخواهد بود. عصر آن روز را بیشتر به مرور یادداشت ها و بازرسی دوباره از محل پرداخت. ساختمان اصلی سفارت به راحتی قابل نفوذ نبود و ورود مسلحانه ممکن بود نتیجه خونینی را در بر داشته باشد. قرار گذاشتند اگر آمریکایی ها واکنش نشان دادند و به سمت کسی تیراندازی کردند، جنازه اش را روی دوش بگیرند و توی شهر بگردانند و مردم را ضدشان تحریک کنند. با پیشنهاد باخبر کردن نیروهای کمیته و پلیس، مخالفت جدی صورت گرفت. باید ریسک درگیری احتمالی با نیروهای حفاظت سفارت را هم به جان می خریدند.

پیش تر کارها دسته بندی شده بود و برای هر کاری کمیته و مسئولی تعیین کردند. کمیته تدارکات کارش تهیه وسایل مورد نیاز طرح بود، کمیته عملیات موقع حمله، نحوه ورود و تصرف سفارت را مدیریت میکرد و بعد از عملیات هم سازماندهی نیروها، نگه داری و امنیت گروگان ها را برعهده داشت. کمیته اسناد کارش جمع آوری و انتقال اسناد احتمالی بود. کمیته تبلیغات نیز وظیفه اش عکسبرداری و فیلمبرداری برای انتشار اخبار بود. بلافاصله بعد از انجام کار چند نفر باید به شورای انقلاب خبر می دادند، به دانشگاه می رفتند و اطلاعیه ها را در آنجا نصب می کردند و به رادیو و تلویزیون خبر می دادند. یکی هم باید با آقای خوئینی ها تماس می گرفت که به سفارت بیاید.

روز یکشنبه ۱۳ آبان برای اجرای نقشه مناسب بود. یکشنبه ها سفارت نیمه تعطیل و در نتیجه خلوت تر بود. همین اجرای عملیات را آسان تر می کرد. روز ۱۳ آبان روز تبعید امام (ره) هم بود، تبعیدی که به نظر دانشجویان توسط آمریکا صورت گرفته بود و شاه کاره ای نبود.

یارگیری:

یک روز پیش از ماجرا بچه های گروه تدارکات در بازارچه ورودی مسجد امام(ره) و مغازه های میدان گمرک وسایل مورد نیازشان مثل قیچی، آهن بر، دستگاه هوا برش، طناب، پارچه و …. تهیه کردند. تعدادی هم نشسته بودند و پلاکاردهایی با عکس های امام و کارت های شناسایی را درست می کردند. برای ثبت نام قائده ای گذاشته بودند؛ اینکه ، طرف آدم مطمئنی باشد و پاسخش به دو سوال منفی نباشد. اینکه آیا حاضری در یک کار جدی علیه آمریکا شرکت کنی و دیگر اینکه می توانی ۴۸ ساعت بیرون از خانه باشی؟

آخرین تدارکات:

ساعت ۷:۳۰ صبح روز ۱۳ آبان همزمان چهار جلسه در حال برگزاری بود. ابتدا کارت های شناسایی را بین بچه ها تقسیم کردند. با گچ نقشه سفارت را روی تخته کشیده بودند نقشه عجولانه ای که در نظر اول شاید کمی هم دقیق به نظر می رسید. اما اطلاعاتی از داخل ساختمان ها نمی داد. یکی از بچه ها جلو رفت و درباره طرح، نحوه اجرا، جزئیات عملیات و چگونگی تقسیم مسئولیت ها و ترتیب کارها حرف زد. در آخر هم از همه خواهش کرد تا در ساعت ۱۰ سره قرار باشند. دوباره درباره نظر امام حرف زدند، قرار شد به محض گرفتن سفارت از طریق آقای خوئینی ها به امام خبر داده شود. اگر امام مخالفت کرد، بلافاصله بیرون بیایند.

ساعتی بعد همه سره قرار حاضر بودند. حمله باید با اشاره دانشجویی که سربند سفید داشت، شروع می شد. باران نم نم شروع به باریدن کرد. دخترها که ۱۰۰ نفری می شدند، جلوتر حرکت کردند. ۲۰ دقیقه ای طول کشید تا فاصله چهار راه بهار تا درب اصلی سفارت طی شود. صبر کردند تا همه دخترها و تعدادی از پسرها از مقابل در بگذرند و به این ترتیب توجه ماموران حفاظت کمتر شود. حدود یک سوم بچه ها رد شده بودند که دستور حمله صادر شد. دختری که قیچی آهن بر را زیر چادرش جا داده بود ، بیرون آورد دست اصغر داد. داشتند تلاش می کردند زنجیر را ببرند که تعدادی از دانشجویان از در و دیوار بالا رفته و وارد محوطه شدند. گروه عکس و فیلم هم داشتند از همه مراحل تصویر برداری می کردند. عده ای دویدند سمت درهای شمالی سفارت و چند آمریکایی را که داشتند فرار می کردند، گرفتند. بچه ها دور ساختمان مرکزی حلقه زدند. درها بسته بود و راهی برای نفوذ نبود. چند نفری روی دیوارها رفتند و دوربین های مدار بسته را به سمت آسمان چرخاندند. از پشت پنجره ها آمریکایی ها را که مشغول کار و رفت و آمد بودند، می دیدند. یکی از بچه ها که نقش مترجم هم داشت، کنار یکی از پنجره ها رفت و با زبان انگلیسی با آنها حرف زد و توضیح داد که برای چه آمده اند و خواست درها را باز کنند. فرمانده تفنگدارهای که فرد میانسالی با موهای بور بود و بی سیم دستش بود؛ راضی شد برای مذاکره بیرون بیاید

اصغر جلو رفت و بی سیم را گرفت و توضیح داد که برای چه آمده اند. بهش گفت بهتر است بدون هیچ گونه درگیری و مزاحمتی تسلیم شوند و مطمئن باشند که کاری بهشان ندارند. اما مذاکره نتیجه نداد. تصمیم گرفتند با زور وارد شوند. یکی از پنجره های ساختمان را که به زیرزمین هم راه داشت، انتخاب کردند. نرده های پنجره را از جایش کندند، قرار شد چهار نفر همراه اصغر و فرمانده تفنگداران وارد زیر زمین شوند و باقی همراهشان کنند. فرمانده شان ترسیده بود و از یکی از تفنگدارها که طرفشان نشانه رفته بود، می خواست شلیک نکند. با پیشروی دانشجوها کم کم تفنگدارها عقب نشینی کردند و زیرزمین کاملا دست دانشجو ها افتاد.

طبقه های بالایی را به همین صورت با مذاکره و تهدید و اینکه اگر به ما اجازه ورود ندهید، همگی کشته می شوند؛ گرفتند. بالاخره درها را باز کردند و یکی یکی در حالی که دست هایشان را روی سر گرفته بودند، بیرون آمدند. در انتهای یکی از راهروها به یک دیوار فولادی برخوردند که معلوم نبود دیوار است یا در. یکی از بچه ها گوشش را روی دیوار گذاشت. صداهای خفیفی می شنید. انگار آن پشت اتفاقی دارد می افتد. یکی از گروگان ها را که فهمیده بودند مهارت خاصی در بازکردن قفل های رمز گذاری شده دارد، آوردند و خواستند که در را باز کند، اول امتناع کرد و در نهایت با اصرار زیاد در فولادی را که به شیوه خاصی هم رمز گذاری شده بود ، باز کرد. با محوطه بزرگی روبه رو شدند که حجم زیادی کاغذ، میکروفیلم و دستگاههای انهدام اسناد در آن بود. تعدادی از آمریکایی ها در حال نابود کردن اسناد با این دستگاهها بودند که صدای پشت در هم مربوط به همین دستگاهها بود. بلافاصله دستگاهها را خاموش و همه را بازداشت کردند.

ساعت از یک گذشته بود که سفارت به طور کامل در اختیارشان بود. رادیو، خبر را ساعت ۱۳:۳۰ پخش کرد. مردم داشتند آرام آرام جلوی سفارت جمع می شدند. موقع نماز بود؛ وضو گرفتند و اولین نمازشان را در سفارت آمریکا به امامت آقای خوئینی ها خواندند. بعد ها فهمیدند که در همان ساعت ها دو جفت چشم کاملا باز کارهایشان را مو به مو به همکارنشان در آن طرف آب گزارش می دهد. صاحب آن چشم ها یکی وابسته اقتصادی آمریکا در ایران بود که از پنجره ساختمان جنوبی مقابل سفارت، زاغ سیاهشان را چوب می زد و دیگری خانم کاترین کوب ۵۳ ساله، مدیر انجمن ایران و آمریکا بود که از آغاز ماجرا تا ۲۴ ساعت بعد در جایی نشسته بود و با تلفن حرف می زد. اولی چند روز بعد با پنج نفر دیگر که از دیوار شمالی سفارت گریخته بودند، به سفارت کانادا رفت و بعد از پنج ماه زندگی پنهانی، با پاسپورت جعلی کانادایی از ایران فرار کرد و خانم کاترین کوب را در روز بعد، درحالیکه گوشی تلفن همچنان دستش بود و تا آن روز رکورد مکالمه تلفنی در دنیا را شکسته بود؛ پیدا کردند.