کد خبر: 22916تاریخ انتشار : 19:26:46 - سه شنبه 31 مارس 2015

من و طالقانی سال 42 در زندان آقایی می‌کردیم

یک زندانی سیاسی زندان‌های رژیم پهلوی از روزهایی که در ایام نوروز در زندان بر او گذشته می گوید. به گزارش بهجت نیوز به نقل از خبرآنلاین ؛ حجت الاسلام جعفر شجونی فومنی،  متولد ۱۳۱۱ فومن، سیاستمدار باسابقه گیلانی ،عضو جامعه روحانیت مبارز، عضو شورای مرکزی حزب موتلفه اسلامی، فعال سیاسی و زندانی رژیم پهلوی […]

یک زندانی سیاسی زندان‌های رژیم پهلوی از روزهایی که در ایام نوروز در زندان بر او گذشته می گوید.

به گزارش بهجت نیوز به نقل از خبرآنلاین ؛ حجت الاسلام جعفر شجونی فومنی،  متولد ۱۳۱۱ فومن، سیاستمدار باسابقه گیلانی ،عضو جامعه روحانیت مبارز، عضو شورای مرکزی حزب موتلفه اسلامی، فعال سیاسی و زندانی رژیم پهلوی در گفتگو با خبرآنلاین از روزهایی می گوید که در زندان های مخوف ساواک گذرانده است.او نماینده کرج در اولین دوره مجلس شورای اسلامی بوده و از همراهان شهید نواب صفوی در دوران مبارزه با رژیم پهلوی محسوب می‌شود. از ۱۸ سالگی مبارزه را آغاز کرده و تا پیروزی انقلاب ۲۵ بار زندان رفته است. شجونی زندگی در زندان را به دو دوره پیش از سال ۴۵ و پس از آن تقسیم می‌کند و معتقد است تا قبل از سال ۴۵ زندانی‌ها در زندان ریاست و آقایی می‌کردند اما پس از آن شرایط زندان بسیار بر آن ها بسیار سخت گذشته است.

به مناسبت ایام نوروز به سراغ وی رفته و با او درباره خاطراتش از نوروز در زندان گفتگو کردیم که مشروح آن در زیر می آید:

آقای شجونی! اولین باری که پای تان به زندان رژیم شاه باز شد، کی بود؟ وعکس هایی که روی دیوار اتاق تان دارید، متعلق به چه زمانی است؟

 سال 1334 اولین زندان ما بود با شهید نواب صفوی و اولین عکس متعلق به 59 سال قبل است و عکس دیگر نیز مربوط به سال 1352 در کمیته مشترک است.

شما در مجموع چند سال زندان بودید؟

من 25 بار زندان بودم اما مدت آن کم و زیاد بود.

از خاطرات نوروزتان در زندان بگویید، آن موقع وقتی که عید و سال تحویل می‌شد،چگونه بود؟

یک زمانی بود که ما زندانی ها مسلط بودیم و یک زمانی دیگر که خفقان بود هیچ کاری نمی شد، کرد. سال‌های 54 و 55 خیلی خفقان بود یعنی نماز جماعت هم ممنوع بود و اگر دو سه نفر هم پشت سر هم ایستاده بودند و نماز می خواندند، می گفتند این نماز جماعت است و از برگزاری آن جلوگیری می کردند. یا آن قدر خفقان بود که صبح ها وقتی ورزش و نرمش صبحگاهی می کردیم از پشت بام مامورین داد می زدند که این ها دارند تمرین جودو( رزمی) می کنند! و جلوی همان نرمش کردن را هم می گرفتند.

 به هرحال، یک زمانی اصلا نوروز و غیر نوروز نبود؛ یک وقتی سال های 41 و 42 ما با آیت الله طالقانی، دکتر سحابی و مهندس بازرگان زندانی بودیم و در زندان آقایی می کردیم. دستور می دادیم امربر برود برای ما میوه و سبزی بخرد اما زمانی هم بود که زندانی اصلا حق نداشت که دستور بدهد که بروند برایش مواد غذایی بخرند و هرچه زندان می داد، همان بود.آن زمان، زمان شدت عمل شکنجه گرها و زندانبان ها بود.

در نوروز رادیو و تلویزیون آن ها برنامه خودشان را داشتند و زندانی ها نیز به هم تبریک می گفتند. ولی ممنوع بود که با هم دست بدهند یا مصافحه(روبوسی و احوالپرسی) کنند و نوروز و غیرنوروز نداشت. حتی من یک بار دیدم یک جوان بازاری  تازه به زندان آمده برای خوش آمدگویی به او سلام کردم و با هم دست دادیم. همین که دست دادیم گزارش دادند و اتفاقا 4 آبان روز تولد شاه هم بود و بلندگوهای زندان هم بزن و بکوب داشتند. با این وضعیت من را صدا زدند و بردند گفتند چرا این کار را کردی؟ مگر نمی دانی دست دادن ممنوع است؟ من هم گفتم نه نمی دانستم در زندان دست دادن ممنوع است. اما من را  به شکنجه گاه بردند از پشت به دست هایم دست بند زدند.  و بعدهم من را با فانوسقه (کمربند آمریکایی) فانوسقه کردند یعنی گردنم را با به زانوی چپم بستند که چنان به هم نزدیک بود که صدای استخوان های سینه و دنده ام را می شنیدم. این همه شکنجه فقط برای دست دادن و احوالپرسی جزئی بود.

بعد آن هم باید روی پای راست می ایستادم اما نمی توانستم بایستم و تا بلند می شدم به زمین می افتادم.آمدند من را بغل کرده و روی پای نگه می داشتند اما بازهم تعادلم به هم می خورد و باز می افتادم. بعد از آن آمدند یک دستبند دیگر روی همان دستبند قبلی زدند و یک طرف آن را دیگر را به چفت در  زده و من را آویزان کردند به طوری که نفس هایم به شماره افتاده بود و در حال مرگ بودم. چون هرکس سه ربع(45 دقیقه) در این وضعیت می ماند، می مرد و من زیر لب سوره والضحی را می خواندم، مامور شکنجه تا فهمید که دارم قرآن می خوانم، مسخره می کرد و می گفت: آره قرآن بخوان! قرآن بخوان! من هم همین طور که نفس هایم به خس خس افتاده بودم در جوابش می گفتم بله که قرآن می خوانم. بعد از آن من را به زمین انداختند و 8 نفرآمدند من را شکنجه کنند به طوری که 250 بار بلند شوم و به زمین بنشینم. در حالی که من انگار مرده بودم و جانی در بدن نداشتم . به آن ها گفتم چه کسی بنشیند و بلند شود؟ من؟ این ها دیدند که من نمی توانم خودشان آمدند زیر بغل هایم را گرفتند و بردند بالا زدند  زمین. 9 بار من را بردند بالا  و دوباره به زمین زدند. بعد خودشان خسته شدند رفتند که استراحت کنند. وقتی که برگشتند تا من را به زمین بزنند گفتند که 6 مرتبه. یک نگاهی به آن‌ها کردم، گفتم شما چرا حرام خوری می کنید؟ گفتند چه می گویی؟ گفتم خوب این کار شما حرام است دیگر. اینکه آدم به 9 بگوید 6. 9 بار من را بالابردید زدید زمین. چرا می گویید شش بار این کار را کردید!؟

ازاین حرف من خنده شان گرفتند و رفتند داخل اتاقی قاه قاه خندیدند. خلاصه دیدم این جمله ای که ما گفتیم جوک شد، خوب شد.بعد آمدند و گفتند 9 و یک بار دیگر من را بردند  بالا  و به زمین زدند گفتند 100، در را باز کردند و به آن ماموری که بیرون از اتاق شکنجه نشسته بود، گفتند 100، و بعد 15 بار دیگر من را بردند بالا و به زمین زدند ودوباره  در را باز کردند ،گفتند 250. یعنی 250 بار ما این را به زمین زده ایم. آن اواخر خیلی سخت بود. ولی آن اویل سال های 40 و 42 ما دستور می دادیم. حتی مثلا تیمسارها که برای بازدید می آمدند، ما اعتنا نمی کردیم و می نشستیم و با کفش که از اتاق ما رد می شدند ما فریاد می زدیم که آقا ما این جا نماز می خوانیم چرا با کفش آمده اید؟ بله، آن سال ها در زندان از این مسائل زیاد بود.

 به طور مشخص یادتان هست که در ایام نوروز و در سالی خاص در زندان بوده باشید؟

بله، سال 42 بود که ما در زندان آزاد بودیم و به هم تبریک می گفتیم ولی آن سال های آخر،نه! دل و دماغی نبود که  تبریک بگوییم. فقط آن سال های اول هر زندانی که می رفت و می خواست برود بیرون یا مرخص بشود یا زندان دیگری برود. ما دست جمعی کف می زدیم و شعر حافظ می خواندیم ولی آن اوخر دیگر این حرف ها نبود.بعضی زندانی ها که لبخندی با مامورین داشتند، می توانستند بروند بیرون و در محوطه حیاط زندان روی چمن ها با زن و بچه های شان بنشینند و صحبت کنند. ما که لبخندی با آن ها نداشتیم. نه، نمی توانستیم برویم و به ما این آزادی را نمی دادند. حتی من یک پسر بچه کوچک شیرین زبانی داشتم هی به من گله می کرد که تو هفته قبل گفتی که یک هفته  دیگر می آیم بیرون اما نیامدی. تو بابای دروغگو هستی و من دلم می خواست بروم بیرون توی چمن بنشینم و این بچه را ببوسم اما اجازه نمی دادند و ما دلمان خیلی پرخون می شد.

بعضی خانواده ها را که خودشان می خواستند، اجازه می دادند که آن ها بروند بنشینند در ایام نوروز کنار زن و فرزندانشان. به ما که آدم روراست و تندی بودیم اجازه نمی دادند. به هرحال نوروز هم می گذشت و به هم تبریک هم می گفتیم. نه، اینکه اجازه بدهند مثلا نقلی بخریم، شیرینی بخریم. میوه ای بخریم. نه آن اواخر سخت بود. اویل بله می شد اما بعد خیلی سخت گرفتند خیلی. یک شکنجه های بی خودی می کردند. داخل زندان. اخر زندان یک جایی است که زندانی باید مدت زندانش را بگذراند. آنجا شکنجه گاه نیست. آنجا بازجویی نیست ولی همان جا هم شکنجه و اذیت می کردند.مثلا صدای تلویزیون و رادیو را آنقدر بالا می بردند که آدم می خواست دیوانه بشود.اگر یک نفر می رفت یک کم  صدای آن را کم می کرد، او را می بردند، آویزان می کردند، می زدند. یک بار یک جوان دانشجو از داخل دیگ آبگوشت یک روده گوسفند در آورد. روده ای که هنوز فضولات گوسفند داخلش بود. ما داخل آبگوشت چوب کبریت و آشغال پیدا می کردیم. این جوان این روده گوسفند را برد و گفت که داخل غذا پیدا کرده است. اول گفتند که تشکر می کنیم و از شما ممنونیم  اما غروب او را بردند و به قصد کشت کتکش زدند که تو این روده گوسفند را از کجا آورده ای؟ آن جوان گفته بود آخر من که زندانی ام ، روده گوسفند را از کجا می توان بیاورم؟ از این کارهای بی خودی زیاد می کردند.

 افسرها بعضی از پیرمردهای ما را می بردند سر هیچی و به بهانه های بی خود و واهی به قصد کشت می زدند. مثلا ما می خواستیم نماز بخوانیم در کمیته مشترک می گفتیم ما نمی دانیم قبله کدام طرف است؟ مهر کجاست؟ هی می گفتیم مُهر، مُهر، مُهر؟  بعد از 5- 6 ساعت می آمدند می گفتند: این جا دهن آدم را سرویس می کنند. این جا این حرف ها نیست. من می گفتم ما اگر اسرائیل زندانی بودیم. لااقل قبله را نشان مان می دادند. می گفتند: این جا ما فلان می کنیم و از این خبرها نیست.در مجموع رژیم پلیدی بود. رژیم جوکی بود. رژیم مسخره ای بود. اصلا کارهای شان بی خود بود.

یادم می آید، یک بار من را به دادگاه نظامی برده بودند. دادستان آن بالا نشسته بعد طبقه پایین تر هیئت دادرسان نشسته بودند و این طرف هم اقای قاضی نشسته و هارت و پورت می کرد که شاهنشاه فلان و بیسار. اتهام بنده این بود که علیه “موسی چُمبه” صحبت کردم یا از “پاتریس لومومبا”، آزادی خواه کنگو تعریف کردم. من می گفتم که ما تعهد کرده ایم که بر خلاف مصالح کشورمان حرفی نزنیم. مگر موسی چمبه یک استوار مزدور جزء مصالح عالی کشور ماست؟ شما را چه کار به آنجا. بعد که دادگاه تنفس می داد. آن قاضی می آمد من را بغل می کرد و می گفت: آقای شجونی! زیاد شلوغ می کنی. شلوغ نکن. به من دستور داده اند به تو زندان بدهم و تو را بفرستم پی کارت. من هم می گفتم : ای بابا. به تو دستور داده اند؟ تو قاضی مستقل نیستی؟ قاضی باید استقلال داشته باشد. می گفت: ای بابا ما گرفتار چه آدمی شده ایم.

در زندان بیشتر باچه کسانی ارتباط داشته و هم بند بودید؟بیشتر مدت زندان را در انفرادی بودید یا  در بند عمومی به سر می بردید؟

مختلف بود، در زمان بازجویی در کمیته مشترک، غالبا ما در انفرادی بودیم. در زمان بازجویی که مقدماتی برای دادگاه نظامی بود اغلب در انفرادی بودیم اما وقتی که از آنجا زندانی را به زندان قصر می بردند واز آنجا هم صدایش می کردند که باید برود دادگاه نظامی، آنجا دسته جمعی بودیم. بند به بند بودیم. هر بندی 300 نفر. در حدود 8 بند بود که می شد 8 تا 300 نفر.

یعنی 2400 نفر زندانی؟

بله به 6هزار نفر هم رسیدیم. وقتی جوان بودیم. چهارنفر سیاسی بودیم که ما را از قم دستبند زدند آوردند، جزء فدائیان اسلام قم بودیم. بعدها، دیگر به 6 هزار و 8 هزار نفر رسیدیم در تهران و شیراز و برازجان و خراسان و جاهای دیگر.

با چه افراد شاخصی هم بند بودید؟

یک وقتی که ما با نهضت آزادی بودیم و آیت الله طالقانی بود، در یک اتاق با هم بودیم. چهارتا رختخواب داشتیم که من بودم، آقای طالقانی بود،مرحوم مهندس بازرگان بود، مرحوم دکتر سحابی بود. این ها در یک اتاق بودیم اما بعدها دیگر در داخل بندها بودیم که در هر بندی 10- 20 تختخواب سه طبقه داشت. هر کسی پایین و بالا خوابیده بود و زیاد هم از همدیگر نمی پرسیدیم اسمت چیست؟ از مجاهدین خلق بودند، مارکسیست ها بودند، بچه مسلمان ها بودند اما همه در گرفتاری خودمان بودیم. مثلا مرحوم شیخ حسین غفاری به من علاقه مند بود. فقط با من درزندان قدم می زد. دیگر با کسی دیگر قدم نمی زد. من هم همین طور.

روزها را می گذراندیم که یک سال مان تمام بشود که از زندان آزاد شویم. بعد از یک روز از مرخصی من در سال 52 و 53 دیگر کسی را  آزاد  نمی کردند. می بردند اوین همین طور غیرقانونی نگه می داشتند که به آن ملی کِشی می گفتند.با اینکه شخص زندان رفته و یک سال یا دو سال حبسش تمام شده بود ولی با این وصف، می بردند اوین و او را غیرقانونی نگه می داشتند.

سال 53 یا 54 بود که رژیم گروهی از زندانیان سیاسی را آزاد کرد. ولی شرط گذاشت که این ها بروند و درخواست عفو کنند. ماجرای آن چه بود؟

نمی دانم چه بود ولی روی هم رفته آن زمان، چند نفر را آزاد کردند، این ها ظاهرا یک درود بر شاه گفته بودند! یک دعای کوچکی کرده بودند اما جزئیات آزادی شان را که برای چه آزادشان کردند را نمی دانم، ما هم شنیدیم.

شما با آقای لاهوتی هم ارتباط داشتید؟

بله، ما با مرحوم لاهوتی و پسرش وحید در زندان باهم قدم می زدیم. یک  پسر جوانی داشت به نام وحید، خیلی هم دوستش داشت و هرکدام ما از بندمان به داخل حیاط زندان می آمدیم و آنجا با هم قدم می زدیم. بعد هم غروب که می شد هر کسی به بند خودش برمی گشت. رفتن ما به بند آن ها یا آمدن آن ها به بند ما ممنوع بود و راه نمی دادند. بعد از آزادی هم مرحوم لاهوتی آمد سروقت من. گفت بیا مسلحانه برویم توی مجاهدین خلق، گفتم: نه من توی مجاهدین نمی آیم.

یعنی به شما پیشنهاد همکاری با مجاهدین خلق را داد؟

پیشنهاد داد. بله. حتی گفت که بتول خانم هم جزء مجاهدین است. گفتم بتول خانم را من نمی شناسم. گفت: بتول خانم دزفولی، جزو مجاهدین شده و علنی می گوید که افتخار می کنم با آن ها هستم! گفتم نه! آقای لاهوتی ما دیگر بیاییم با زن ها قاطی بشویم مبارزه کنیم، ما نیستیم.گفت : پس تو بریدی؟! گفتم : آره من به قول تو بریدم.به مبارزه مسلحانه عقیده ندارم چراکه با ترور کردن 10 نفر نمی شود رژیم را واژگون کرد.

دقیقا سال چند بود؟

سال 53 یا 54 آن وقت ها بود. من گفتم. نه من این طوری مبارزه نمی کنم. بعدها هم امام(ره) با اصرار یکی از همراهان در نجف دو نفر از اعضای مجاهدین را پذیرفته بود و یک هفته با این ها نشسته بود، صحبت کرده بود. امام به آن ها هم گفته بود که با ترور کردن 4 نفر رژیم واژگون نمی شود. باید انقلاب کرد. بعد هم امام گفته بود: این دو جوان یک هفته آمدند با من صحبت کردند مثل اینکه می خواستند قرآن و نهج البلاغه را یاد من بدهند! امام اصلا عقیده ای به این کار ها نداشت. امام می گفت باید انقلاب کرد که رژیم بگذارد فرار کند نه اینکه بیاییم یک گروهی را تشکیل بدهیم و جنگ و گریز داشته باشیم و چهارنفر را بکشیم.

بعد از آن ماجرا، دیگر آقای لاهوتی را ندیدید؟

 نه دیگر. لاهوتی، پسرش وقتی آزاد شد، جزء مجاهدین شد و مجاهدین هم به او سلاح‌های سازمانی دادند. البته من یک وقتی قبل از اینکه نماینده مجلس بشوم. رئیس کمیته کرج بودم و ازکارخانه ایران ناسیونال(جاده مخصوص کرج) تا طالقان دست من بود و در حدود 500 پاسدار تحت امرم بودند. بعد از پیروزی انقلاب مرحوم لاهوتی رئیس پادگان حر شد و  دکترابراهیم یزدی را می فرستاد از من اسلحه می گرفت، می‌برد. بعدا من فهمیدم که این ها این سلاح ها را به مجاهدین خلق می دهند. یعنی دکتر یزدی به دستور لاهوتی وانت وانت و کامیون کامیون از ما اسلحه می گرفت می برد، بعدها معلوم شد که می دهند به مجاهدین خلق و در مبارزه علیه توده مردم استفاده می کنند.

در هرحال، لاهوتی وقتی با پسرش از زندان بیرون آمد، پسرش اقرار کرده بود که من سلاح های سازمانی را در منزلم پنهان کرده ام. مرحوم لاجوردی که رئیس زندان اوین و دادستان بود، عده ای را فرستاد منزل لاهوتی و گفته بود که من می خواهم آن سلاح‌هایی را که مجاهدین به پسرتان داده اند را بگیرم اما لاهوتی ایستادگی کرده بود که نه من نمی گذارم. گفته بود که تلفن را بدهید به پاسدارها و به آن ها گفته بود که حالا که اقای لاهوتی راضی نیست که شما بگردید خانه را، شما بگردید خانه را و اگر لاهوتی مقاومت کرد، خودش را هم دستگیر کنید و بیاورید که در خانه لاهوتی یک مشت اسلحه پیدا کرده بودند. آن موقع، من در مجلس بودم. کروبی به من گفت که لاهوتی را گرفته اند و به اوین برده اند، بیا با هم برویم اوین. من و کروبی با اتفاق رفتیم اوین پیش لاجوردی. لاجوردی ما را فرستاد در یک اتاقی که آنجا آنچه از خانه لاهوتی گرفته بودند به ما نشان دادند.

علی کلّ حال، گفتند که لاهوتی مقداری مرگ موش در منزلش داشته و خودکشی کرده و بردند پزشکی قانونی قلبش را شکافتند. چون پزشکی قانونی آن وقت اصلا  قبل از کالبد شکافی اجازه دفن صادر نمی کرد لاهوتی را بردند و کالدشکافی اش کردند و چنین بلایی سرش آمد. مرحوم شد. خدا بیامرزدش.

البته با من هم که مجلس بود به هاشمی رفسنجانی خیلی بدبین بود. و خیلی راضی به ازدواج پسرانش با دختران هاشمی نبود و به من می گفت که دو تا پسر گل من را برده اند و از این شکایت ها داشت.آن دو تا پسرش هم الان هستند و دکترند و مهندس ولی وحید بعدها درزندان به دادستانی گفته بود که من دروغ  گفتم آن سلاح های سازمانی  در خانه ما نیست. در ساختمان القانیان است که مامورین با او به آن ساختمان رفتند که آنجا اسلحه ها را پیدا کنند ولی آنجا هم دروغ می گفت و به دنبال یک پنجره باز می گشت و طبقات را هی بالا می رفت که یکی از این پنجره ها باز شود. خودش را پرت کند پایین و همین کار را هم کرد. خودش ر از یک پنجره ای پرت کرد توی خیابان جمهوری کشته شد.